دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٩٥٢ - نيّر تبريزى
سيّارگان
دشت بلا بسته بار شام ***** در خواب رفته قافلهسالار كربلا
شد يوسف عزيز به زندان
غم اسير ***** در
هم شكست رونق بازار كربلا
بس گُل كه برد به هر خسى
تحفه سوى شام ***** گلچين
روزگار ز گلزار كربلا
فرياد از آن زمان كه
سپاه عدو چو سيل ***** آورد
رو به خيمهى سالار كربلا
مهلت گرفت آن شب از آن
قوم بىحجاب
پس شد به برج سعد،
درخشنده آفتاب
٣
گفت اى گروه هر كه ندارد
هواى ما ***** سر
گيرد و برون رود از كربلاى ما
ناداده تن به خوارى
ناكرده ترك سر ***** نتوان نهاد پاى به خلوت سراى ما
تا دست و رو نشُست به
خون، مى نيافت كس ***** راه طواف بر حرم كبرياى ما
اين عرصه نيست جلوهگه
روبه و گراز ***** شيرافكن
است باديهى ابتلاى ما
همراز بزم ما نبود
طالبان جاه ***** بيگانه
بايد از دو جهان آشناى ما
برگردد آن كه با هوس
كشور آمده ***** سر
ناورد به افسر شاهى گداى ما
ما را هواى سلطنت مُلك
ديگر است
***** كاين عرصه نيست در خور فرّ هماى ما
يزدان ذو الجلال، به
خلوت سراى قدس ***** آراستهست
بزم ضيافت براى ما
برگشت هر كه طاقت تير و
سِنان نداشت
چون شاهِ تشنه، كار به شمر
و سَنان نداشت
٤
چون زد سر از سرادق
جلباب نيلگون ***** صبح قيامتى، نتوان گفتنش كه چون
صبحى، ولى چو شام
ستمديدگان سياه ***** روزى، ولى چو روز دل افسردگان، زبون
تُركِ فلك ز جيش شب از
بس بُريد سر ***** لبريز شد ز خون شفق طشت آبگون
گفتى ز هم گسيخته آشوب
رستخيز
***** شيرازهى صحيفهى اوراق كاف و نون
آسيمه سر نمود رخ از
پردهى شفق ***** خور، چون سر بريدهى يحيى ز طشت خون
ليلاى شب، دريده گريبان،
بريده مو
***** بگرفت راه باديه زين خرگه نگون
دست فلك نمود گريبان صبح
چاك
***** باريد از ستاره به بر اشك لالهگون
افتاد شور و غلغله در
طاق نُه رواق ***** چون
آفتاب دين قدم از خيمه زد برون
گردون به كف ز پردهى
نيلى علم گرفت
روح الامين ركاب شه جم
خدم گرفت
٥
شد آفتاب دين چو روان
سوى رزمگاه ***** از
دود آه پردگيان شد جهان سياه
در خون و خاك خفته همه
ياوران قوم ***** وز
خيل اشك و آه ز پى يك جهان سپاه