دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٨٨٧ - داورى شيرازى
دردا
كه راه باديه گم كرد خسروى ***** كش عقل رهنماى به ره راهبر گرفت
بس نامهها ز كوفه
نوشتند و هر كسى ***** روز و شبان ز مقدم پاكش خبر گرفت
خواندند سوى خويش و به
ياريش كس نرفت ***** جز تير چارپر كه شتابيد و پر گرفت
چون ديد خلق را سَرِ
نامهربانى است ***** بر
مرگ دل نهاد و دل از خلق برگرفت
آمد به دشت ماريه گفت:
اين زمين كجاست؟
آسوده گشت چون كه
بگفتند: نينواست!
چون ديد بر خلاف مراد
است كارها
***** فرمود كز شتر بفكندند بارها
افراشتند خيمه و بر رفع
كينه خصم ***** برگرد
خيمهگاه نشاندند خارها
چون اهل كوفه ز آمدن شه
خبر شدند ***** دشمن
دو اسبه سوى شه آمد هزارها
گرد ملك دو رويه گرفتند
فوجفوج ***** از
پا برهنگان عرب وز سوارها
بگذشت لشكر و عمر سعد
شوم بخت ***** سردار
لشكر و سر خنجر گذارها
بر گرد شيربچهى حق بيشه
ساختند ***** از
نيزههاى شيرفكن نيزهدارها
شه در ميان باديه محصور
دشمنان
***** وز تيغهاى تيز به گردش حصارها
بر روى شاه آب ببستند و
اى دريغ ***** از
هر كنار موجزنان جويبارها
افراشتند آتش كين وز
سنان و تيغ ***** بر روزن سپهر برآمد شرارها
بر گرد شه چو لشكر دشمن
هجوم كرد ***** يكباره
زو كناره گرفتند بارها
روز نهم ز ماه محرم چو
شد تمام
خورشيد بخت آل على كرد
رو به شام
روز دگر كه خيمهى مشرق
زد آفتاب ***** آمد
ز خيمه شاه برون پاى در ركاب
ياران گرفته گرد ملك چون
ستارگان ***** خود
در ميان ستاره به مانند آفتاب
عباس از يمين سپاه و علم
به دوش
***** چتر علم فراشته بر فرق ماهتاب
يك سو على اكبر و در دست
تيغ تيز
***** چون خشمگين پلنگ و بزير اندرش عقاب
بر پشت ذو الجناح شهنشاه
تشنه لب
***** از كام واگرفته به شمشير داده آب
رو كرد سوى خصم كه اى
قوم شومبخت ***** چندين به جان خود نخريد از خدا عذاب
خوانديدم از حجاز و كنون
مىزنيد تيغ ***** شهدى
فروختند مزوّر به زهر ناب
بگذشتم از شما ز من خسته
بگذريد ***** چندين
گنه چرا؟ چو گذشتيد از ثواب
بس گفت و غير تير جوابى
نيامدش
***** تا خود چه مىدهند به روز جزا جواب
جا دارد از تراب گر
افغان شود بلند ***** ظلمى چنين كه رفت به فرزند بوتراب
چون پند سودمند نيافتاد
خيل شاه
افروختند آتش هَيْجا١ به رزمگاه
[١] هَيجا: جنگ، ستيز.