دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٦٥٧ - سيد مهدى حسينى
اى
رو سياه! حنجر خشكيدهى حسين ***** مىسوزد از براى تو و شد كباب، آب
پژمرده نوگلان حسينى ز
تشنگى ***** از روى تشنگان حرم رخ متاب، آب
اين خيل تشنگان همه از
آل كوثرند
***** فردا چه مىدهى تو به زهرا جواب، آب
بيرون شد از فرات ابو
الفضل با شتاب *****
رو سوى خيمههاست بر او هم ركاب، آب
آنجا كه تير خصم تن مشك
را دريد ***** ساقى فسرده گشت و گرفت اضطراب، آب
با آن همه اميد دگر
نااميد گشت *****
ساقى چو ديد ريخت از آن مشك آب، آب
با ياد كام تشنهى طفلان
در حرم ***** لب تشنه داد جان و نخورد آن جناب، آب
در دشت كربلا گذرى كن
هنوز هم ***** پيچيده در فضاى حرم بانگ آب، آب
***
اندوه شيرين:
كه بود اين موج، اين
توفان، كه خواب از چشم دريا برد *****
و شب را از سراشيب سكون تا اوج فردا
برد
كدامين آفتاب از كهكشان
خود فرود آمد ***** كه اينگونه زمين را تا عميق آسمانها
برد
صداى پاى رودى بود، و در
قعر زمان پيچيد *****
و بهت تشنگى را از عطشناك دل ما برد
كسى آمد، كسى آن سان كه
ديروز توهم را ***** به سمت مشرق آبىترين فرداى فردا برد
كسى كه در نگاهش، شعلهى
آيينه مىروييد *****
و تا آن سوى حيرت، تا خدا، تا عشق ما
را برد
به خاك افكند ذلّت را،
شرف را از زمين برداشت *****
و او را تا بلنداى شكوه نيزه، بالا
برد
دوباره شادىام آشفت با
اندوه شيرينش ***** مرا تا بىكران آرزو، تا مرز رويا برد
بگو با من، بگو اى عشق،
گرچه خوب مىدانم *****
كه بود اين موج، اين توفان كه خواب از
چشم دريا برد
***
بت ساقى:
آسمان، مات و مبهوت
مانده است، در سكوت مهآلود صحرا *****
يك بيابان عطش گشته جارى، پاى ديوار
ترديد دريا
غوطهور مانده در حيرت
دشت، پيكر مردى از نسل طوفان ***** مردى از دودهى خون و آتش، مردى از
تيرهى روشنىها
كربلا غوطهور در غم
اوست، او كه بنض بلوغ زمانهست ***** غربت ساقى تشنگان است، آنچه در دشت
جارىست هرجا
هفت پشت عطش سخت لرزيد،
آسمان ابرها را فرو ريخت *****
شانههاى زمين را تكان داد، هقهق
گريهى تلخ سقّا
آه اى غربت بىنهايت! آه
اى خواهش بىاجابت ***** زخمهاى بيابان شكفتهست. دشت در دشت،
صحرا به صحرا
شرمسار لبانت فرات است،
بر دل آب افتاده آتش ***** كرده دريا به روى نگاهت، باز آغوش گرم
تمنّا
زخمهايم دوباره شكفتند،
آنچه بايد بگويند، گفتند *****
زخمهاى من، اين شعرهايم. زخمهايى
هميشه شكوفا
در دل: اندوه، اندوه،
اندوه! انبوه، انبوه، انبوه ***** عشق: بشكوه، بشكوه، بشكوه! كه نبردهست
از ياد، ما را
رباعى:
ز شرم روى ماهش آب شد آب ***** ز شوق ديدنش بىتاب شد، آب
نه بر لبهاى خود آبى
رسانيد ***** نه از لبهاى او سيراب شد، آب