دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٩٩٣ - صفى على شاه
عقل
گفتا كار آمد رو به خويش ***** عشق گفتا يار آمد رو به پيش
عقل گفت از زخم بسيارم غمست ***** عشق گفت ار او نهد مرهم كمست
عقل آمد از در الصلح خير ***** عشق گفتا خير و شر نبود ز غير
عقل گفتا نيست شر در فعل
دوست ***** عشق گفتا نيست شرى جمله اوست
عقل گفت از نوك تير و ناوكش ***** عشق گفت از غمزههاى چابكش
عقل گفت از تشنه كامى و تبش ***** عشق گفت از لعل جانان بر لبش
عقل گفتا هوش بگشا بهر او ***** عشق گفت آغوش بگشا بهر او
عقل بنمودش شماتتهاى عام ***** عشق بستودش ز يار خوش كلام
عقل گفت از جور خصم غافلش ***** عشق گفت از لطف يار يكدلش
عقل محكم كرد بنيان قياس ***** عشق برهم ريخت بنياد و اساس
عقل طرح هستى از لولاك ريخت ***** عشق بر چشم مطرح خاك ريخت
عقل آمد از در تقوى و شرع ***** عشق درهم كوفت بيت اصل و فرع
عقل حرف از مصلحت گفت و مآل ***** عشق برد از مصلحت وقت و مجال
عقل آوردش بهوش از بعد و
قبل ***** عشق آوردش بجوش از بانگ طبل
عقل گفتا با بلا نتوان ستيز ***** عشق گفتا زين بلا نتوان گريز
عقل گفتا بر بلا كس رو نكرد ***** عشق گفتا غير شير و غير مرد
عقل گفت از تن كجا سازى وطن ***** عشق گفت آنجا كه نبود جان و تن
عقل تا مىديد بهر او صلاح ***** عشق بردش سوى ميدان ذو الجناح
باز آنجا عقل دست و پاى كرد ***** بهر خويش اثبات عزم و راى كرد
گفت در جنگ عدو تأخير كن ***** وصف خود را ز آيت تطهير كن
تا كه بشناسندت اين قوم دو
دل
***** بل شوند از كردهى خود منفعل
عشق گفتا زين شناسايى چه
بود
***** من ترا نيكو شناسم اى ودود
جدّ تو بر ما سوى پيغمبر
است
***** مادرت زهرا و بابت حيدر است
تو خود آن شاهى كه در روز
الست
***** حق بعشق خويش پيمان تو بست
مر ترا از ما سوا ممتاز كرد ***** باز بر دل عقدههاى راز كرد
عهد تو ثبت است در طومار
عشق
***** عارف و معروف نبود بار عشق
تيغ بركش عهد را تكميل كن ***** در فناى خويشتن تعجيل كن
گوش كن تا گويمت پيغام دوست ***** اى هماى حق نشين بر بام دوست
نهى منكر گر خرد گويد درشت ***** تو نه فاروقى بيفكن سوى پشت
كرد مرآت ترا رخسار خويش ***** ديد در مرآت رويت ذات خويش
عشق با حسن تو از روى تو
باخت
***** دل به خويش از وجه نيكوى تو باخت