دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٦٥١ - غلامرضا كافى
سمت
سپاه موج كه طوفانْ غرورها *****
لبريز سايۀ مرد كه سمت ستورها
اين سو كه تيغها به عطش
يال مىزنند ***** هفتاد و دو فرشته نفس بال مىزنند
آن سو كه در كوير سراب
ايستادهاند ***** از سى هزار بيش به چندين قلادهاند
اينك منم كه شعله نفس در
گدازهام
***** اينك منم كه راوى اين خون تازهام
بشنو كه نابرابرى و جنگ
قصّه نيست ***** بشنو كه شيشه طاقتى و سنگ قصّه نيست
در نبض خاك گرچه تبِ
دشنه مىتپيد *****
ظهرى غريب بود كه گل، تشنه مىتپيد
خون بود و خلسه بود و
نماز و نياز بود ***** هفت آسمان براى عروج كه باز بود
ديدم كنار علقمه ماه
تمام را ***** چون موج در خروش صلابت امام را
باران تير را چو سپر
ايستاده بود *****
چون نخل در هجوم تبر ايستاده بود
هرچند داغدار پسر بود،
تازه بود ***** چشم انتظار زخم دگر بود، تازه بود
گويى كه عمر عشق به آخر
رسيده بود
***** نوبت به يادگارِ برادر رسيده بود
قاسم چو تيغ، تشنه برون
از نيام زد ***** لبهاى خشك بوسه به دست امام زد
خون پرده بست چشم عزيز
سوار را ***** در كف گرفت هيمنهى ذو الفقار را
مهميز گُرده كوه به
سمندى سپيد شد ***** اهل حرم ز آمدنش نااميد شد
آن سرو تازه رُسته كه
حيدر تبار بود ***** از بوستان سبز حسن يادگار بود
***
غريبه:
چقدر آشنا مىنمايى
غريبه! ***** بگو
از كجا، از كجايى غريبه؟!
در اين شهر و اين شب چه
بىسر پناهى ***** ندارى مگر آشنايى غريبه؟!
دل نخلها تازه شد از
عبورت ***** مگر تو ولّى خدايى غريبه؟!
تن شهر، بوى ترا مىدهد
آى ***** تو جان كدام آشنايى غريبه؟!
تو در آسمان نگاهت چه
دارى ***** كه كردى دلم را هوايى، غريبه؟!
غبار كدامين سفر بر تو
ماندهست ***** كه گرد از دلم مىزدايى غريبه؟!
به كار كه بستى گره چفيهات
را ***** كه از كار من مىگشايى غريبه؟!
ترا مىشناسم، تو را مىشناسم ***** تو همرنگ خون خدايى غريبه؟!
كمينگاه ديواست اين شهر،
اين شب ***** مگر در دل من در آيى غريبه؟!
تو رفتى و ماندهست در
كوچهى شهر *****
نشان از توام ردّ پايى غريبه؟!١
[١] شعر خطاب به مسلم بن عقيل است.