دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٣٨١ - محمد على مجاهدى
ديده
بودم با يتيمان مهربانى مىكنى
اين يتيمان را به سوى آستان
آوردهام
ديده بودم تشنگى از دل
قرارت برده بود
از برايت دامنى اشك روان
آوردهام
تا به دشت نينوا بهرت
عزادارى كنم
يك نيستان ناله و آه و
فغان آوردهام
تا نثارت سازم و گردم
بلا گردان تو
در كف خود از برايت نقد
جان آوردهام
نقد جان را ارزشى نبود،
ولى شادم چو مور
هديهيى سوى سليمان زمان
آوردهام
تا دل مهر آفرينت را
نرنجانم ز درد
گوشهيى از درد دل را بر
زبان آوردهام
***
مىآيد از سمت غربت،
اسبى كه تنهاى تنهاست ت ***** صوير مردى - كه رفتهست - در چشمهايش هويداست
بالش كه همزاد موج است
دارد فراز و فرودى ***** امّا فرازى كه بشكوه، امّا فرودى كه
زيباست
در عمق يادش نهفتهست
خشمى كه پايان ندارد *****
در زير خاكستر او، گلهاى آتش شكوفاست
در جان او ريشه كرده است
عشقى كه زخمىترينست ***** زخمى كه از جنس گودال امّا به ژرفاى
درياست
داغى كه از جنس لالهست
در چشم اشكش شكفتهست؟ ***** يا سركشىهاى آتش در آب و آيينه
پيداست؟
هم زين او واژگون است،
هم يال او غرق خون است ***** جايى كه بايد بيفتد از پاى زينب، همين
جاست
دارد زبان نگاهش با خود
سلام و پيامى ***** گويى سلامش به زينب امّا پيامش به
دنياست:
از پا سوار من افتاد تا
آنكه مردى بتازد ***** در صحنههايى كه امروز، در عرصههايى
كه فرداست
اين اسب بىصاحب انگار
در انتظار سوارىست ***** تا كاروان را براند در امتدادى كه
پيداست
***
اللّه اكبر:
روز عاشورا كه روز عشق
بود ***** جان ياران پر ز سوز عشق بود
بانگ مىزد ساقى بزم بلا ***** عاشقان را، آشكار و برملا
كاى گروه باده خواران
الست! *****
بايد از جام بلا گرديد مست
از در و ديوار مىبارد
بلا ***** تا كند خيل شما را مبتلا
همّتى! هنگام مستى
كردنست ***** وقتِ رو سوى بلا آوردنست
نيست هشيارى ز سرمستان
روا ***** ترسم از يزدان بدا آيد، بدا
باده خواران گرد او
گشتند جمع
***** جانشان پروانه شد بر گرد شمع