دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٨٨٥ - داورى شيرازى
داورى شيرازى
ميرزا محمّد متخلّص به «داورى» سومين پسر وصال شيرازى، اديب، شاعر، نقّاش و خوشنويس ايرانى است. پدرش سخنور، شاعر و دانشمند نامدار عهد خويش بود و برادرانش «حكيم» و «وقار» و «فرهنگ» همه اهل فضل و ادب بودند.
ميرزا محمّد در سال ١٢٣٨ ه ق. در شيراز به دنيا آمد و از همان كودكى، داراى فراست و هوش سرشارى بود به طورى كه به اندك توجه دقايق علوم و فنون را فرا مىگرفت. وى به آموختن علوم ادبى و عربى و خوشنويسى و نقّاشى پرداخت و در شمارى از رشتههاى علمى و هنرى از جمله فن تذهيب كتاب سمت استادى يافت.
مؤلف فارسنامه به نقل از ابو القاسم فرهنگ (م ١٣٠٩ ه) دربارهاش مىگويد: «او در خط نسخ تعليق استادى بود بزرگ، خط شكسته را به حد كمال رسانيد و در صنعت نقّاشى و پيكر نگارى از استادان سلف بگذرانيد. در علوم اديبه و حكمت نيز دستى تمام داشت». داورى در زبان عربى مهارتى تام داشته به طورى كه از محتواى بعضى قصايد او برمىآيد دواوين شعراى عرب را بسيار مطالعه كرده و حتى بعضى از قصايد آنها را استقبال نموده است.
داورى انواع شعر از غزل، قصيده، مثنوى، مرثيه و قطعه را نيكو سروده و اشعار فراوانى در مدح رسول اكرم (ص) و منقبت على بن ابيطالب (ع) دارد.
آثار داورى عبارتند از: رساله در معانى و بديع به زبان عربى، رساله در علم عروض و آيين سخنورى، فرهنگ بزرگ تركى به فارسى.
ديوان وى مشتمل بر قصايد، غزليات، قطعات و مراثى است كه به سال ١٣٣٠ ش، در شيراز به طبع رسيده است. يك جلد شاهنامه به خط و تذهيب و نقّاشى از او باقى مانده است. وى به سال ١٢٨٢ هجرى در شيراز درگذشت. پيكرش را در شاهچراغ به خاك سپردند.١
-*-
مرثيه دربارهى زندگانى حضرت ختمى مرتبت (ص) و اولاد گرامىاش (ع):
پيغمبر خداى كه بُد
رهنماى خلق ***** بس
رنجها كه برد ز خلق از براى خلق
با آنكه او ز خلق به غير
از بدى نديد ***** جز نيكويى نخواست به خلق از خداى خلق
اى بس كه برده رنج و تعب
در ره خداى ***** تا
شد ميان خلق خدا، رهنماى خلق
يك تن نَبُد ز خلق كه با
او وفا كند ***** زين
رنجها كه برد به مهر و وفاى خلق
دندان او كه گوهر بحر
وجود بود
***** ديدى كه چون شكست ز سنگ جفاى خلق
خاكستر از جفا به سرش ريختند
و او ***** روى
از حيا نتافت كه اُف بر حياى خلق
جز خون دل غذاش ندادند و
اى دريغ ***** آن
را كه هيچ بهره نَبُد از غذاى خلق
اى بس زبان طعن كه بر وى
گشاده شد
***** با اين همه، زبان نكشيد از دعاى خلق
او از پى هدايت و خلق از
براى ظلم ***** خلق
از قفاى او شده او از قفاى خلق
[١] حديقة الشعراء؛ ج ١، ص ٦٠٤. الذريعه؛ ج ٩، ص ٣١٩. فارسنامه ناصرى؛ ج ٢، ص ٦٩. مجمع الفصحاء؛ ج ٤، ص ٢٩٣