دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٧٨٦ - عبد الرحمن جامى
عبد الرحمن جامى
نور الدّين عبد الرحمن بن احمد جامى مشهورترين شاعر آخر عهد تيموريست كه بايد او را بزرگترين شاعر آن عهد و گويندهى بنام ايران بعد از حافظ شمرد. در سال ٨١٧ ه ق. در خرجرد جام (خراسان) متولد شد. تحصيلاتش در هرات و سمرقند در علوم ادبى و دينى و عرفان با سير و سلوك در مراحل تصوّف صورت گرفت، تا به مرتبهى ارشاد رسيد، و در سلك روساى طريقهى نقشبندى درآمد و بعد از وفات سعد الدّين كاشغرى خلافت نقشبندىها بدو تعلّق گرفت.
جامى از سلاطين عهد خود مخصوصا به سلطان حسين بايقرا تقرّب يافته بود و ضمنا با سلاطين بزرگ ديگر عهد خود نيز ارتباط داشت.
جامى شاعر و عارف و اديب و محقّق بزرگ عهد خود و صاحب نظم و نثر و كتب پارسى و تازى متعدّد است. از آثار معروف منثور او بايد از «نفخات الانس»، «لوايح» و «اشعة اللمعات» و «بهارستان» را نام برد.
«نفحات الانس» كه به سال ٨٨٣ هجرى تأليف شد در شرح حال مشايخ صوفيه و حاوى اطلاعات ذى قيمت درين بابست. از آثار منظوم او نخست «هفت اورنگ» يا سبعه است كه شامل هفت مثنوى «سلسلة الذهب»، «سلامان و ابسال»، «تحفة الاحرار»، «سبحة الابرار»، «يوسف و زليخا»، «ليلى و مجنون» و «خردنامهى اسكندرى» است، و ديگر ديوان قصايد، ترجيعات، غزلها، مراثى، تركيببند، و ترانهها و قطعات است كه جامى آن را به سه بخش كرده و «فاتحه الشباب» و «واسطة العقد» و «خاتمة الحيات» نام نهاده است.
در اشعار جامى افكار صوفيانه و داستانها و حكمت و اندرز و تصوّرات غزلى و غنايى همه به وفور ديده مىشود. وى در مثنوىهاى خود روش نظامى را تقليد مىكرد. در غزل از سعدى و حافظ پيروى مىنمود و در قصيده تابع سبك شاعران قصيدهگوى عراق بود. با اين حال نبايد او را از ابتكار مضامين تازه و قدرت بيان و لطف معانى در اشعارش بىبهره دانست. و با آنكه به مرتبه استادان بزرگ پيش از خود كمتر مىرسد ليكن از آن جهت كه خاتم شعراى بزرگ پارسى زبان است داراى اهميّت و مقام خاصّى است. وى در سال ٨٩٨ هجرى از دنيا رفت.١
-*-
در جلالت قدر و منقبت امام سجاد (ع):
پور عبد الملك به نام
هشام
***** در حرم بود با اهالى شام٢
[١] گنجينه نياكان؛ ص ٦٦٣ و ٦٦٤.
[٢] اين اشعار مربوط است به مديحهى فرزدق شاعر (ابو
فراس) كه خلاصهى آن چنين است: سالى هشام پسر عبد الملك به حج رفت و گروهى از
بزرگان شام همراه او بودند. روزى در طواف به خاطر انبوهى مردم نتوانست دست خود را
به حجر الاسود برساند. در اين هنگام امام على بن حسين (ع) به طواف آمد. چون نزديك
ركن رسيد مردم به كنار رفتند تا او به آسانى دست خود را بر ركن بسايد. حرمتى كه
مردم بدان حضرت نهادند در ديدهى شاميان بزرگ و شگفت آمد. از هشام پرسيدند: اين
مرد كيست كه مردم اين چنين او را رعايت مىكنند!؟ هشام گفت: نمىدانم! - فرزق شاعر
كه در آن جمع بود گفت: امّا من او را مىشناسم. و در همان حال بيتهايى را در
شناساندن وى و ستايش او سرود كه زيباترين سرودهى فرزدق مىباشد.
هذا الذى تعرف البطحاء و
طاته و البيت يعرفه و الحلّ و الحرم اين كسى است كه بطحا، جاى پايش را مىشناسد و حرم
و پيرامون حرم بدو آشناست الى آخر.
(ر. ك
زندگانى على بن الحسين (ع) دكتر سيد جعفر شهيدى؛ دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٦٥ ه.
ش، تهران ص ١١٣ به بعد.)