دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٧٨٨ - عبد الرحمن جامى
جّد
او را به مسند تمكين ***** خاتم
انبياست نقش نگين
لايح١ از روى او فروغ هدى ***** فائح٢ از
خوى او شميم وفا
طلعتش آفتاب روز افروز
***** روشنايى فزاى و ظلمت سوز
جدّ او مصدر هدايت حق ***** از چنان مصدرى شده مشتق
از حيا نايدش پسنديده
***** كه گشايد به روى كس ديده
خلق ازو نيز ديده
خوابانند
***** كز مهابت نگاه نتوانند
نيست بىسبقت تبسّم او
***** خلق را طاقت تكّلم او
در عرب و عجم بود مشهور
***** گو مدانش مغفّلى مغرور٣
همه عالم گرفت پرتو خور ***** گر ضريرى٤ نديد از او چه ضرر
شد بلند آفتاب بر افلاك
***** بوم اگر زو نيافت بهره چه باك
بر نكو سيرتان و بدكاران ***** دست او ابر موهبت باران
فيض آن ابر بر همه عالم
***** گر بريزد نمىگردد دكم
هست از آن معشر٥ بلند آيين ***** كه گذشته ز اوج علييّن
حبّ ايشان دليل صدق و
وفاق ***** بغض
ايشان نشان كفر و نفاق
قربشان مايهى عُلّو و جلال ***** بعدشان مايهى عُتو٦ و ضلال
گر شمارند اهل تقوا را
***** طالبان رضاى مولا را
اندر آن قوم مقتدا باشند
***** و اندر آن خيل پيشوا باشند
گر بپرسد ز آسمان بالغرض ***** سايلى «من خيار اهل الارض٧
به زبان كواكب و انجم
***** هيچ لفظى نيايد «الاّ هُم»٨
هُم غيوث الندى اذا و
هبوا
***** هم ليوث الشرى اذا نهبوا٩
سر هر نامه را رواج
افزاى ***** نامشان
هست بعد نام خداى
ختم هر نظم و نثر را
الحق
***** باشد از يمن نامشان رونق١٠***
[١] لايح: روشن، آشكار.
[٢] فائح: بوى خوش دهنده.
[٣] مغفّل مغرور: نادان گول متكبّر.
[٤] ضرير: كور، نابينا.
[٥] معشر: صيغهى اسم مكان است. گروهى از دوستان و خويشان كه در جايى به رفق به عشرت و معاشرت پردازند.
[٦] عتّو و ضلال: سركشى و گمراهى.
[٧] من خيار اهل الارض؟ بهترين مردم روى زمين چه كسانىاند؟.
[٨] الاّ هم: مگر ايشان.
[٩] هم غيوث...: اينان در هنگام بخشش ابرهاى بارندهاند و در موقع حمله به دشمن شيران بيشهاند كه برقآسا دشمنان را از پاى در مىآورند و بر آنان هجوم مىبرند.
[١٠] مثنوى هفت اورنگ جامى؛ اورنگ اول (سلسلة الذهب)، ص ١٤١.