دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٧٩٥ - اهلى شيرازى
و
انكس كه به خاطر نبى آزرده شد از او ***** حق را ز جهل و معصيت، آزار كرده است
يا مرتضى على، به شهيدان
روا مدار ***** ظلمى
چنين، كه چرخ ستمكار كرده است ***
آمد عشور و در همه ماتم
گرفته است ***** آه
اين چه ماتم است كه عالم گرفته است؟
زان مانده است تشنه جگر،
خاك كربلا ***** كز
خون اهل بيت نبى نم گرفته است
بر نيزه نيست سرخى خون
از سر حسين ***** كآتش
به جان نيزه و پرچم گرفته است
زين دود سينهها كه
برآمد عجب مدار ***** گر تيرگى در آينهى جم گرفته است
سيمرغوار گم شد ازين
غصّه، خرّمى ***** كز
قاف تا به قاف جهان غم گرفته است
از بار منّت كرم خاندان
اوست ***** پشت
فلك كه همچو كمان خم گرفته است
زال سپهر، خون جگر گوشهاش
بريخت ***** شيرى
كه صد هزار چو رستم گرفته است
پيوسته گرچه كار جهان
صيد كردن است ***** صيدى چنين به دام فنا كم گرفته است
***
چرخ از شفق نه صاعقه در
خرمنش گرفت ***** خون
حسين تازه شد و دامنش گرفت
باد اجل بكُشت چراغى كه
بر فلك ***** قنديل
مهر و مه، ز دل روشنش گرفت
از داغ دل بسوخت چنان
لاله زين عزا ***** كآتش
ز داغ سينه به پيراهنش گرفت
روزم شب از عزاى حسين
است و روزگار ***** زان است تيرهروز كه آه منش گرفت
خون حسين آن كه پى لعل و
دُر بريخت ***** آن
لعل و دُر شد آتش و در مخزنش گرفت
اين نور چشم شاهسوارىست
كآسمان ***** كحل
نظر ز گرد سم تُوسَنش گرفت
در خون نشست ساكن نُه
مسكن فلك
***** از رستخيز گريه كه در مسكنش گرفت
آن كو امان نداد به خون
حسين و آل
***** فرياد الامان همه در مأمنش گرفت
بر اهل بيت و آل على
مرحمت نكرد ***** شمر لعين كه لعنت مرد و زنش گرفت
زير زمين ز مَكْمن١ غيبش عذابهاست
***** تنها نه دست مرگ درين مكمنش گرفت
همسايه هم ز پهلوى او
سوخت زير خاك ***** ز آن عذاب كه در مدفنش گرفت
***
ماه محرّم است و شد دجله
روان ز چشم ما ***** بهر
حسين تشنه لب، شاه شهيد كربلا
با شهداى كربلا، لاف وفا
هر آن كه زد ***** گرنه شهيد گريه شد، مدّعى است و بىوفا
بس كه ز آتش جگر، گريهى
گرم مىكنم ***** مردمك دو ديدهام، سوخته شد درين عزا
دشمن آل مرتضى، پردهى
خويش مىدرد ***** پنجهى شير حق كجا، روبه حيلهگر كجا؟
بندهى اهل بيت شده اهلى
از آن هميشه است ***** روى
نياز بر زمين، دست اميد بر دعا٢
[١] مكمن: كمينگاه.
[٢] سيرى در مرثيه عاشورايى؛ ص ١٩٥ و ١٩٦.