دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٤٩٢ - پرويز بيگى حبيب آبادى
پرويز بيگى حبيب آبادى
پرويز بيگى حبيب آبادى در سال ١٣٣٣ ه. ش در اردستان چشم به جهان گشود. ديپلم رياضى را در زادگاهش گرفت پس از گرفتن ديپلم، وارد خدمت در آموزشگاه افسرى نيروى هوايى شد و پس از سى سال خدمت بازنشسته گرديد. وى از شاعران بعد از انقلاب اسلامى و درجهدار نيروى هوايى است.
سرودن شعر را از سال ١٣٥٦ شمسى آغاز كرده و با تشكيل حوزهى انديشه و هنر به جمع شاعران پيوست. اشعارش به صورت پراكنده در نشريات مختلف كشور، جُنگهاى ادبى و برخى از مجموعههاى گردآورى شده، انتشار يافته است.
آثار انتشار يافتهى او عبارتند از: «غريبانه»، «گل، غزل، گلوله»، «آيينه در غبار»، «آن هميشه سبز»، «گزيدهى ادبيات معاصر، شماره ٢٦» و حماسههاى هميشه.
-*-
غروب بود و افق، حرفهاى
گلگون داشت *****
ز تير فاجعه، زينب دلى پر از خون داشت
غروب بود و غريبانه خيمهها
مىسوخت ***** كرانه چشم بدان حزن بىكران مىدوخت
نسيم، گيسوى خون را دمى
تكان مىداد ***** به اين بهانه گل زخم را نشان مىداد
كبوترى كه سوى بىكران
سفر مىكرد *****
كرانه را ز تپشهاى خون خبر مىكرد
مگو مگو كه دل سنگ بىخودانه
گريست ***** چو آشناى خدا را ميان خون نگريست
دل شكستهى زينب، شكستهتر
مىشد ***** چو چشم طفل به سوداى آبتر مىشد
فتاده بود ز اوج فلك
ستارهى عشق ***** شكسته بود به يك گوشه گاهوارهى عشق
ستاده اسب و شكوهش سوار
را كم داشت *****
افق به سوگ شقايق هزار ماتم داشت
در آن غروب كه پرواز عشق
شد تفسير ***** در آن غروب كه رؤياى اشك شد تعبير
حماسه بود كه از بطن خاك
و خون مىرُست ***** سرشك بود كه زخم ستاره را مىشست
تمام دشت به مفهوم لالهها
شده بود ***** ميان باد، پَر لاله رها شده بود
نماز عشق، پر از حرف
ارغوانى بود ***** زمانه شاهد گلگونترين معانى بود
به روى دست و سر و پاى
باره مىراندند *****
دوباره، باره به نعش ستاره مىراندند
نسيم، مويهكنان مىگذشت
از هر سوى
***** غبار، بهتزده مىنشست بر هر روى
نبود دست، كه گيرد ستاره
در آغوش ***** ميان تير، تن پارهپاره در آغوش
نبود دست، كه بيرون ز
زخم آرد تير *****
به خيمه آب رساند اگر گذارد تير
سوار آب، چو پرواز را
تجسّم كرد
***** چه صادقانه بدان زخمها تبسّم كرد
ز خون لاله، تمام كرانه
رنگين بود
***** خميده بود افق، بس كه داغ سنگين بود
ز سوگ، وسعت جنگل، تب
خزان دارد ***** هزار مرثيه چشمان باغبان دارد
هزار مرثيه آرى ز ديده
جارى بود
***** بر اين قبيله دگر فصل بىقرارى بود