دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٤٩١ - جواد محقق
حماسه سيراب:
تا دجله و فرات
- گيسوى نرم خاك -
بر شانههاى خشك زمين
تاب مىخورند
ياد تو اى حماسهى سيراب
عطشانى عظيم زمان را
فرياد مىزند:
تا آب و خاك هست
نامت هماره زمزمهى
روزگار باد
***
اگر چه داد به راه خداى
خود سر را ***** شكست حنجر او خنجر ستمگر را
سرش چو بر سر نى عاشقانه
قرآن خواند *****
ببرد رونق بازار هر سخنور را
نوشتهاند شبى در تنور
مهمان بود ***** اگر چه حرف گران است سخت باور را
ولى شگفت نباشد كه افكند
بر خاك ***** كسى كه شامه ندارد گل معطّر را،
دريغ آن كه ندانست قدر
او دشمن
***** خزف فروش چه داند بهاى گوهر را؟
به روز حادثه در گير و
دار بود و نبود ***** خجل نمود تنش لالههاى پرپر را
چنين شد آن كه به جز
زينبش كسى نشناخت ***** بلند قامت آن خون گرفته پيكر را
نشست، بار رسالت به دوش،
بر سر خاك
***** كه خون ز ديده ببارد غم برادر را
سرود: بىتو اگر چه بسيط
دل تنگ است *****
ولى مباد كه خالى كنيم سنگر را
پيام خون تو را با گلوى
زخمى خويش
***** چنان بلند بخوانم كه ابر تندر را