دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٥٠٤ - جليل دشتى مطلق
آه
ذو الجناح!
ذو الجناح بىسوار!
كم حسين نازنين
ذو الجناح، خيره سمت
قتلگاه
خيره سمت مصحفى كه برگبرگ
گشته بود...
از نگاه كودكان فرات مىدميد
از گلويشان، شعلهشعله،
آه
دستهدسته اشك
در ميان صحن گونههاى ذو
الجناح بيقرار
سينه مىزدند
آسمان كبود مىنمود
سمت خيمههاى خشم و خوف
و خون به گوش مىرسيد
ضجّههاى تلخ رود، رود...
***
آبروى ميدان:
اين جوان كيست كه در
قبضهى او توفان است ***** آسمان، زير سُمِّ مركب او حيران است
پنجه در پنجهى آتش فكند
- گاه نبرد
- ***** دشت، از هيبتِ اين معركه، سرگردان است
مشك بر دوش گرفتهست وَ
دل را در مشت *****
كوهمردى كه همه آبروى ميدان است
تا كه لب تشنه نمانند
غريبان، امروز *****
مىرود در دل آتش، به سرِ پيمان است
اين طرف، كوه جوانمردى،
ايثار و شرف *****
روبرو، قوم جفا پيشه و سنگستان است
صف به صف مىشكند پشتِ
سپاه شب كيش *****
آذرخشىست كه غرّندهتر از شيران است
خيره بر خيمهى زينب (س)
شده و مىنگرد ***** كودكى را كه تمامى عطش و گريان است
سمت خون، علقمه در آتش و
در سمت عطش *****
خيمهها شعلهور و باديه اشك افشان
است
اين كه بر صفحهى پيشانى
او حك شده است *****
آيههايى است كه در سورهى (الرّحمن)
است