دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٤٥٩ - جليل واقع طلب
بخشى از منظومه بلند باران تشنگى:
باز شط تفتيد و، آب آتش
گرفت ***** روح باغ از اضطراب، آتش گرفت
لاله، شولاى١ بلا پوشيده است ***** از شقايق، عاشقى جوشيده است
در سبوى عاشقى، نوشتى كه
نيست ***** عشق عريانيم، تن پوشى كه نيست!
سهم قيس از عشق اگر
مجنونىست ***** سهم ما، يك قتلگاهِ خونىست!
داغبارانست اينجا، باغ
نيست ***** هيچ كس در فصل خون بىداغ نيست
باز هم از سينهها، خون
مىچكد ***** از دل آيينهها، خون مىچكد
برگها، از شبنم آتش مىخورند! *****
لالهها هم، نمنم آتش
مىخورند!
يك نفر، خورشيد ما را سر
بريد ***** تشنه لب، خون خدا را سر بريد
كاش خون مىشد تمام آبها ***** از عطش مىسوخت كامِ آبها
كاش دريا از غمت گُر مىگرفت ***** ابر، يك نم غيرت از «حُرّ» مىگرفت
كاش شمشاد و صنوبر، مىشكست ***** سروها را، داغ اكبر مىشكست
كاش دهن آب، آتش مىگرفت ***** بركهى مهتاب، آتش مىگرفت
كاش صحرا يك نيستان ناله
داشت ***** شور عاشوراييت دنباله داشت
زخم تو، يك كوله بار
آشفتگىست
***** مثل يك عمر انتظار، آشفتگىست
آفتاب از هُرم حلقت، آب
شد ***** رود از شرم لبت، بىتاب شد
ما هنوز آشفتهى زخم
توايم ***** خشم در خون خفتهى زخم توايم
باز هم از سينهها خون
مىچكد ***** از دلِ آيينهها، خون مىچكد
***
مثل تيغهى علم:
تا به دستيارى تو عشق را
بر فراز آسمان علم كند
ناگزير بود دست خويش را
در حوالى زمين قلم كند
ديد، آب و نيزه، نقشه مىكشند،
مثل آتش از ميانشان گذشت
تا حصار فتنه و فرات را
با لبان تشنه متهم كند
جارى شريعه مىگذشت و
ماه، مشك را پر آب كرد و بازگشت
شرم كرد با ترنّم فرات،
از فراز تشنگىش كم كند
«ماه بود و مشك» در حصار
گرگ يك سوار و يك تهاجم بزرگ
مانده زخم واپسين كه چشم
او، داستان ديگرى رقم كند *
[١] شولا: شنل.