دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٥٤٣ - سلمان هراتى
و
ابر به سوگوارى
بر آن سايه مىاندازد
آه اى بزرگواران، ياران
عطش ناپيداى شما را
هزار اقيانوس به تمنّا
نشسته است
اى پرندگان افقهاى آبى دور
از چشم
گوش من
صداى بالهاتان را شنيد
آيا جز به تحيّر
چگونه مىتوان در شما
درنگ كرد
مثلِ جنگل خدا
وقتى شما را بريدند
زمين عطشناك پائين
زير معنويت خونتان روئيد
و افق به مرتبهى ظهور
آمد
اسب سحر شيههاى كشيد
هفتاد و دو آفتاب
از جنگل نيزه برآمد١
***
داغ هجران:
كاشكى زخم تو در جان
داشتم ***** پاى در كوه و بيابان داشتم
تا بپويم وسعت عشق تو را ***** مركبى از نسل طوفان داشتم
ديدن روى تو آسان نيست،
آه ***** كاشكى من داغ هجران داشتم
آه از پاييز سرد، اى كاش
من ***** از تو باغى در بهاران داشتم
تا بيفشانم به پايت سر
به سر ***** كاشكى جان فراوان داشتم
بعد از آن مثل شقايقهاى
سرخ ***** خلوتى در باغ باران داشتم
يك غزل بس نيست هجران تو
را ***** كاش صدها شعر و ديوان داشتم
***
در آن كوير سوخته:
پيش از تو آب معنى دريا
شدن نداشت
***** شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
[١] از آسمان سبز؛ ص ٢١-٢٤.