دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٤٩٣ - پرويز بيگى حبيب آبادى
بهار
آمد و پژمرد و ديده را تر كرد ***** تمام هستى خود را به سوگ پرپر كرد
پرندگان همه پرواز را ز
تن كندند ***** ميان واقعه خود را به خاك افكندند
هزار زخم به حيرت چو چشم
واماندهست *****
كه عشق بىسر و دست و كفن، رها ماندهست
فراز، با همه قامت فرود
آمده بود ***** قيام، مويهكنان در سجود آمده بود
صداى سوگ ز محمل به
آسمان مىرفت *****
دراى مرثيه خوان بود و كاروان مىرفت١
***
ياد كربلا:
حكايتى كه مرا با تو
آشنا كردهست *****
نگاه عاطفه را غرق لالهها كردهست
هميشه نقطهى عطف سرشك
با نامت
***** هزار ولوله در چشمها به پا كردهست
چه حكمتى است كه ذهنم
هميشه بوده است ***** گه شكفتن خون ياد كربلا كردهست
كبوترى كه تو را ديد و
پر كشيد و گذشت ***** هزار بار سفر در خيال ما كردهست
هزار عاشق در خون تپيده
گاه عروج
***** ميان غربت و رفتن تو را صدا كردهست
نشانده شعر مرا در
تخيّلى گلگون ***** حكايتى كه مرا با تو آشنا كردهست
***
خاك را باور بر اين باور
نبود ***** هيچ صيدى اين چنين پرپر نبود
هيچ جا مجموعهاى اندوهوار ***** اين چنين از خون و خاكستر نبود
هم غبار و هم غروب و هم
غريب ***** داغى از اين داغ سنگينتر نبود
سوختن در كام و باريدن ز
چشم ***** هيچ جا اين گونه خشك و تر نبود
عشق چون افتاد، جز گلهاى
زخم ***** در بر او جامهاى ديگر نبود
جز هجوم زخم ريز نيزهها ***** كاروان را سايهاى بر سر نبود
[١] ميراث عشق، ص ٣٩٨، ٣٩٩.