دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٦٩٢ - مهدى مظفرى ساوجى
به
سوداى جاده بود، به سوداى جنگ نيز ***** كه سيلى زدند واى، ندانسته بر... دريغ
زمستان و باز هم
زمستان... كه فصلهاست *****
نكرده گذر بهار از اين رهگذر دريغ
نمانده دگر خدا، نه برگ
و نه بر خدا *****
شكفته ز شاخهها، تبر جاى بر دريغ
نيستان داغها به آتش
كشيده شد
***** و آن سوى نالهها فقط گوش كرد دريغ
چه رنگىست اين دگر كه
با سكههاى زر *****
نشستيد سر به سر به سوداى سر دريغ
فريبم چون شغاد كه آخر
به باد داد ***** به نيرنگ زخم خويش هر آنچه پدر... دريغ
و ترسم خداى من به تاوان
اين گناه
***** بسوزيم عاقبت همه خشك و تر... دريغ
ماه
مانده بود و...
«خاك بىقرار
بود»
آه شعلهورتر از هميشه
مىشكفت
باد، زخم سوز مىخزيد
عشق را نمىشناخت
*
ماه مانده بود و چشمهاى
انتظار
مشك تشنه
باد بىبهانه
بىبهانهتر
هفت بند آه شعلهور
آب گريست
*
ناگهان نگاه باد
سمت مشك را نشانه رفت
ماه بىقرار چشمهاى
انتظار بود
مشك قطرهقطره سوخت
ماه تشنه لب
*
آفتاب شرمسار ماه
ماه شرمسار غربت ستارهها
آب شرمسار زيستن
*
چشمهاى انتظار قاب شد