دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٠٥٨ - ضيايى ناظم الملك
ضيايى ناظم الملك
ميرزا جهانگير خان محبّى، ناظم الملك، فرزند محبعلى خان ناظم الملك، متخلّص به «ضيايى» به سال ١٢٧٥ ه. ق. متولد شد.
مدتى به سفارت بغداد منصوب بود و در اواخر عمر در قم سكونت گزيد و به مطالعه، جمعآورى و تنظيم احاديث پيامبر اكرم (ص) و امير المؤمنين على (ع) اهتمام كرد.
وى به سال ١٣٥٢ ه. ق. در شهر قم وفات يافت.
از آثار اوست: «سياستنامهى منظوم» ترجمهى نامه حضرت على (ع) به مالك اشتر، «حقيقت نامهى منظوم» ترجمهى وصاياى پيامبر (ص) به حضرت على (ع)، «ديوان اشعار»، «تفسير سورهى و العصر» به فارسى، «سفرنامههاى جداگانهى استانبول» بغداد، كابل و موصل»١.
-*-
١
هرگز گلى به گلشن گيتى
نرسته است
***** كز نوك خار و جور خزان باز رسته است
گويى خزان مرگ به عالم
فرا رسيد
***** كابواب غم گشاده در عيش بسته است
باز اى سپهر سنگ كدامين
جفاى توست
***** كائينهى صبورى عالم شكسته است
از نو چراست داغ به
دلهاى داغدار ***** وين سوزش نمك كه به دلهاى خسته است
چندان فشرده پنجهى غم
حلق انس و جان ***** كاندر
گلوى خلق ره آه بسته است
بر قلب ممكنات مگر نيش
غم خليد
***** كاجزاى كاينات ز هم برگسسته است
باز از كدام صرصر و
طوفان موجخيز ***** اسلام را سفينه به گل در نشسته است
نوح است، نى حسين و يَم
است اين، نه كربلاست ***** كشتى است اين، نه جسم شهيدان خسته است
بگذشت روزگارى ازين رنج
و آسمان
***** خوناب غم هنوز ز صورت نشُسته است
هر ماه نو به صورت او
ناخن غم است
هرشام تيره در بر او رخت
ماتم است
٢
اى آسمان ز غم نشدى
واژگون چرا؟ ***** دارى
هنوز طاقت صبر و سكون چرا؟
در سينهى تو كينهى آل
عبا ز چيست؟ ***** وين فتنههات گشته نهان در كُمون چرا؟
بشكست قامتى كه تو
برپاستى از آن ***** برپاستى
هنوز چنين بىستون چرا؟
بر كشتن چراغ هدايت
شتافت خصم ***** اى
شمع آفتاب، شدى رهنمون چرا؟
شد عرش كبريا ز سر اسب
سرنگون
***** اى كرسى فلك نشدى سرنگون چرا؟
شاهى كه بود جان جهان،
تشنه داد جان ***** جان جهانيان نشد از تن برون چرا؟
[١] كليات ضيايى؛ مقدمه با تخليص. ريحانة الادب؛ ج ٦، ص ١٢٣.