دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٦٦٩ - منيژه درتوميان
آيينهها
ضجّه كردند، با سينهاى پارهپاره ***** وقتى كه رنج اسارت گرديد مهمان سجّاد
گنجشكهاى هراسان آسيمه
سر مىدويدند *****
گاهى به دامان زينب، گاهى به دامان سجّاد
يك كاروان غيرت و درد،
با قفل و زنجير مىرفت *****
ميراث خون بود و خطبه، ميراث دستان سجّاد
بر نيزههاى اسيرى، صد
شعله روييد وقتى *****
گل كرد خون و غريبى، در عمق چشمان سجّاد
*
ناگاه بانوى سبزى، خون
خدا را خروشيد *****
يك شيرزن خطبههايى، بىانتها را خروشيد
يك شيرزن؟ نه به مولا -
از اوج حتّى فراتر *****
بايد امامش بخوانم، بايد بگويم پيمبر
بر وسعتش خون و خنجر، بىگفتگو
سجده كردند *****
مردانِ مردِ دو عالم، در پاى او سجده كردند
ديروز از كوچههامان، يك
نسل عاشق گذشتند *****
با كولهبار اسيرى، مردان لايق گذشتند
القصه ديروز دل را، گم
كردم اين دوروبرها
آيا دلم را نديديد،
ديروز اى هم سفرها؟
محرّم نامه:
هرچه گفتم كه نگويم، همه
گفتند: بگو *****
و نهفتم كه نگويم، همه گفتند: بگو
آرى امشب به سرِ دار
قسم، خواهم گفت *****
به ابو الفضل علمدار قسم، خواهم گفت
روزگارىست برادر! كه
نگفتن ننگ است *****
ديده را بستن و نشنيدن و خفتن ننگ است
روزگارىست برادر! كه
سخن بايد گفت *****
سخن از غربت هفتاد و دو تن بايد گفت
*
هيچ ليلى غزل از حادثهى
خون نسرود! *****
و اذانى به هوا خواهى مجنون نسرود!
سَرِ گل دستهى مسجد خبر
از پير نبود! *****
يا بلالى كه اذان گويد و تكبير نبود!
دست بر زخم من و دل
مگذاريد اى قوم *****
خبر از اين دل صد پاره نداريد اى قوم
من ز هفتاد و دو شمشير
حكايت دارم ***** از يزيد بن معاويه شكايت دارم
ذو الفقارا! به خُم زلف
دوتايت سوگند *****
ذو الجناحا! به تو و يال رهايت سوگند
سَرِ سبزىست مرا باز
فدا خواهم كرد *****
و به اين قافله دَينىست ادا خواهم كرد
*
روزگارىست برادر! كه
سخن بايد گفت *****
سخن از غربت هفتاد و دو تن بايد گفت
روزگارىست برادر! كه
حذر بايد داد *****
خصم دين سفره بگسترد، خبر بايد داد
سَرِ اين سفره برادر
نكند پير شويم *****
لقمهاى خورده از اين نان و نمكگير شويم
مردم! اين لقمه حرام است
وفايى نكند *****
عيش دنيا همه دام است وفايى نكند
مردم! اين لقمه گلوگير
شود مىميريم *****
و اگر فاطمه دلگير شود مىميريم
*
امشب از زمزم اين درد
فراتى بايد ***** وقت تنگ است عزيزان صلواتى بايد