دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٦٣٣ - جلال محمدى
عشق
طوفان جنونى دگر انگيخته بود ***** عطش و حنجر و خنجر به هم آميخته بود
آسمان در قدح تشنه هفتاد
و دو صبح ***** يك افق باده ز درياى شفق ريخته بود
ما نه هفتاد و دو شوريده
از آن مدّعيان *****
همه را عشق به غربال بلا بيخته بود
پى هفتاد و دو حلقوم
خروشان، باطل *****
تيغ در تيغ سكوت و ستم آويخته بود
در شگفتم كه كسى جز شهدا
زنده مشد ***** عشق از آن محشر كبرى كه برانگيخته بود
*
محشرى بود تماشايى و
عاشورايى ***** كه به تصوير نبايد ز قلم فرسايى
چه نويسم؟ كه سخن شطح
جنون خواهد بود ***** دفتر عشق من آغشته به خون خواهد بود
شه سواران پى معراج كمر
مىبستند
***** زره حادثه مردانه به بر مىبستند
مرگ از هيبت آنها متوارى
مىشد ***** تا فراسوى صف خصم فرارى مىشد
همه را شوق كه اى كاش ز
نو زنده شويم ***** زخمها خورده و در خون خود افكنده شويم
كاش صد بار بميريم و ز
نو جاى گيريم ***** پير رخصت دهد و جانب ميدان گيريم
تا نفس مىدهد از حنجره
تكبير زنيم ***** در ركاب پسر فاطمه شمشير زنيم
تيغ در پنجه نيفتيم از
اين جوش و خروش *****
مگر آنگاه كه افتد همه را دست ز دوش
راه از معركه مىرفت به
آغوش بهشت
***** رهروانش همه دريا دل و آيينه سرشت
همه رفتند از اين راه و
كسى باز نماند ***** جز ابو الفضل به او همنفسى باز نماند
خيمهها منتظر و تشنهى
آب است، فرات *****
جگر سنگ از اين شعله كباب است، فرات!
آتش «العطش» از خيمه
روان تا ملكوت ***** چه جوابىست بر اين نامه به جز شرم و
سكوت
لرزه افتاد از اين ناله
به اركان وجود ***** اضطرابىست از اين فاجعه در غيب و
شهود
دشت مىنالد: اى كاش كه
دريا بودم ***** بحر مىنالد: اى كاش كه صحرا بودم
كيست اين باغ ستم سوخته
را دريابد؟ ***** سينههاى عطش افروخته را دريابد؟
در همين جاست كه نوبت به
علمدار رسيد ***** كه به آيين ادب آمد و رخصت طلبيد
دست بر قبضهى شمشير و
علم بر دوشش *****
آفتاب آينهى چهرهى آتش پوشش
مست مىرفت و رخ از شوق
برافروخته بود ***** «ـتا كجا باز دل غم زدهاى سوخته بود»
مست مىرفت و حسينش
نگران بود از پى *****
نگرانش شه صاحب نظران بود از پى
تا كه تاب آورد اين غيرت
مولايى را ***** اين شجات نسب، اين لشكر تنهايى را
بود پر جين سنان پرده
ميان وى ورود *****
تيغ غيرت بدرخشيد و ره رود گشود
آه سقاى جگر سوخته بر آب
رسيد ***** در دل روز قمر از افق آب دميد
دست در آب فرو برد و كفى
پيش آورد
***** بر لب آورد و ننوشيد و تماشايش كرد.
ديد خورشيد در آينه آب
افتادهست
***** عكس ساقىست كه در جام شراب افتادهست
چهره در چهره مجال ازلى
جلوهگر است *****
پرده در پرده از آن چهره نقاب افتادهست
مشك پر كرد و پس آنگه به
صف دشمن تاخت *****
آتش صاعقه گويى به سحاب افتادهست
خيمه در خيمه عطش منتظرش
بود امّا ***** خبرى بود كه سقّا ز ركاب افتادهست١...
[١] صبحدم با ستارگان سپيده؛ ص ٢٠٨-٢١٢.