دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٤٢٨ - على انسانى
يك
آسمان ستاره به ماه رخش، ز اشك ***** مىرفت، يك ستاره به هفت آسمان نداشت
در تركش دلش كه دو صد تير
آه بود ***** مىبرد و غير قامت زينب كمان نداشت
***
قحط آبست و صدف، از رنگ
گوهر شد خجل ***** هم ز مادر، طفل و، هم از طفل، مادر شد
خجل
كافرى، از بس كه زان مسلم
نمايان ديد، دين ***** سر به پيش افكند و، در پيش پيمبر شد خجل
هاجرى، زمزم پديد آورد و،
طفلش تشنه بود ***** سعى، بىحاصل شد و زمزم، ز هاجر شد خجل
با عمو مىگفت طفلى، تشنه
كامم خود، و ليك ***** سرفرازم كن، رباب از روى اصغر شد خجل
مشك خالىّ و، دلى پر از
اميد، آورده بود ***** وز رخ بىآب و رنگش، آب آور شد خجل
سخت سقّا بهر آب و آبرو
كوشيد ليك ***** عاقبت كوشش، ز سعى آن فلك فر، شد خجل
مايهى آن پايه همّت گشت
نوميدى ز آب
***** وز لب خشكيدهى او ديدهى تر، شد خجل
روح غيرت، جان مردى، ذات
عشق، اصل وفا ***** هر يك از آن ساقى در خون شناور شد خجل
كام پور ساقى كوثر نشد تر
از فرات ***** وز رخ ساقىّ كوثر، حوض كوثر شد خجل
ز آن طرف، عباس از طفلان
خجل زين سو، حسين ***** آمد، و ديد آن فتوّت، از برادر شد خجل
خواست برخيزد به پا بهر
ادب، دستى نبود ***** و آن قيامت قامت از خاتون محشر شد خجل
ريزش اشكت كند «انسانيا»
اين سان سخن ***** بىسخن، زين درفشانى، درّ و گوهر شد خجل
***
اگر بر آستان خوانى مرا خاك
درت گردم ***** وگر از در برانى، خاك پاى لشكرت گردم
به دامانت غبارآسا نشستم،
بر نمىخيزم ***** وگر بفشانىام چون گَرد بر گِرد سرت گردم
على، شير خدا باب تو، شير
خود به قاتل داد *****
تو اى دلبند او مپسند نوميد از درت گردم
دل و جانم ز تاب شرم همچون
شمع مىسوزد
***** بده پروانه تا پروانهوش خاكسترت گردم
به دربارت اگر بارم دهى
بارى، زهى عزّت ***** وليكن با چه رويى روبهرو با خواهرت گردم
ببين از كردهى خود سر به
پيشم سربلندم كن ***** مرا رخصت بده تا پيشمرگ اكبرت گردم
به صد تعظيم نام فاطمه آرم
به لب زان رو ***** كه خواهم رستگار از فيض نام مادرت گردم
اگر باشد به دستم اختيار از
بعد سر دادن
***** سرم گيرم به دست و باز برگرد سرت گردم