دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٣٦٥ - سيد على موسوى گرما رودى
بر
اسب نشست و بود بىتاب ***** دل در گرو رساندن آب
ناگا، يكى دو روبه خُرد ***** ديدند كه شير، آب مىبرد
آن آتش حق خميد، بر آب ***** وز دغدغه و تلاش، بىتاب
*
دستان خدا ز تن جدا شد ***** وان قامت حيدرى دو تا شد
بگرفت به ناگزير، چون
جان ***** آن مشك، ز دوش خود، به دندان
و آنگاه به روى مشك خم
شد ***** وز قامت او دو نيزه، كم شد
جان در بدنش نبود و مىتاخت ***** با زخم هزار نيزه مىساخت
از خون تن او به گُل
نشسته ***** صد خار بر آن، ز تير بسته
دلشاد كه گر ز دست شد،
«دست» آبىش براى كودكان، هست
چون عمر گل اين نشاط
كوتاه ***** تير آمد و مشك بر دريد، آه!
اين لحظه چه گويم او چهها
كرد ***** تنها نگهى به خيمهها كرد
«اى مرگ! كنون مرا به
برگير ***** از دست شدم، كنون ز سر گير»
مىگفت و بر آب و خون،
نگاهش ***** وز سينه تفته بر لب آهش
خونابه و آب بر هم آميخت ***** وز مشك و بدن، به خاك مىريخت
*
چون سوى زمين، خميد آن
ماه ***** عرش و ملكوت بود همراه
تنها نفتاد بو فضايل ***** شد كفّهى كاينات، مايل
هم برج زمانه، بىقمر شد ***** هم خصلت عشق، بىپدر شد
حق، ساقى خويش را فرا
خواند ***** بر كام زمانه، تشنگى ماند
*
در حسرت آن كفى كه
برداشت ***** از آب و فرو فكند و بگذاشت
هر موج به ياد آن كف و
چنگ ***** كوبد سر خويش را به هر سنگ
كف بر لب رود در تكاپوست ***** هر آب رونده، در پى اوست.
چون مه، شب چارده برآيد ***** دريا به گمان، فراتر آيد
اى بحر! بهل خيال باطل ***** اين ما كجا و بو فضايل
گيرم دو سه گام برتر آيى ***** كو حدِّ حريم كبريايى؟!
افراشته باد قامت غم:
مستورهى پاك پردهى شب ***** اى پردهى كايناب، زينب
اى جوهر مردى زنانه ***** مردى ز تو يافت، پشتوانه
اى چادر عفت تو لولاك ***** از شرم تو شرم را، جگر چاك