دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١١٠٢ - محمد كاظم طوسى
طفل
خنديدى، مگر بر لب چنين بودش سخن ***** جز
من اينسان شيرخوارى پهلوان عشق نيست
گشت خاموش و در آغوش پدر
آرام يافت ***** غير
اصغر با پدر كس هم عنان عشق نيست١
***
غزل:
تا شاه عشق كرد هواى
لقاى دوست
***** بگسست بند مهر دل از ماسواى دوست
از خانمان و مسكن خود
ديده برگرفت ***** زانرو
كه داشت يكسره در سر هواى دوست
از طوف كعبه گشت روان
سوى كربلا
***** بگرفت او به جان همه كرب و بلاى دوست
با اهل بيت خويش روان شد
به كوى عشق ***** تا
هر چه داشت جمله برد در مناى دوست
در راه دوست كرد نثار از
ره وفا ***** عبّاس
و عون و اكبر و اصغر فداى دوست
لب تشنه داد جان به لب
آب اى دريغ ***** در خاك و خون فتاد كه يابد رضاى دوست
اندر جهان كه داده نشان
سر جدا ز تن ***** جز او كه كند تلاوت قرآن براى دوست
مىخواست بانوان حريمش
اسير كين ***** هم
كودكان دُژم٢ به ره ابتلاى دوست
از كربلا به كوفه و از
كوفه به شام ***** زنجير
كين به گردن عابد، براى دوست٣
***
تا كه شاه پاكبازان عزم
كوى يار كرد ***** در
حريم كعبه حق رخصت ديدار كرد
از طواف كعبه رو سوى
مناى حق نمود ***** عاشقان پاكدل را واقف از اسرار كرد
تا به ميدان بلا وارد شد
اندر كربلا ***** پس چنين با همرهان آغاز در گفتار كرد
هين كه شرع مصطفى جدّم
پيمبر شد تباه ***** دينِ
حق و حقّ ما را خصم دون انكار كرد
وقت جان بازيست بايد دست
از جان شست و رفت ***** مىنشايد
غفلت و سستى در اين رفتار كرد
هر كه را در سر هواى
وصلت جانان بود ***** سر
به كف بايست و جان را در رهش ايثار كرد
عاشقان پاكدل را چون سر
ديدار بود ***** جرعهاى
از نوش وصلش مست ديگر بار كرد
دل ز جان شستند و با شاه
جهان همدل شدند ***** جمله
را لبيك گويان عازم ديدار كرد
هرچه در كان ولايت لؤلؤ
شهوار داشت ***** شاه در ميدان عشقش عرضه در بازار كرد
در قمار نرد عشقش هرچه
بود او پاك باخت ***** پاكبازان را خجل آن زبده ابرار كرد
قاسم و عبّاس و عون و
جعفر و عبد اللّهش ***** اكبر
و اصغر فداى طلعت دلدار كرد
شد به خيمه بهر ديدار
زنان و كودكان ***** پس وداع آخرين با عترت اطهار كرد
زان وداعِ آن جدايى چشم
گردون خون گريست ***** هم سكينه بهر بابش گريهها بسيار كرد٤
***
[١] همان؛ ص ٩١.
[٢] دژم: افسرده و غمگين.
[٣] همان؛ ص ١٧٧.
[٤] همان؛ ص ١٧٩.