دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٩٦٧ - نيّر تبريزى
قتل
عبّاس و على اكبر و قاسم ز ازل ***** بر
فرامين قضاياى فلك طُغرا بود
ورنه اندر نظر قهر
شهنشاه شهيد ***** عدم
هر دو جهان بسته به حرف لا بود
على اكبر به رخ چون گل و
با قدّ چو سرو ***** فرد و تنها به سوى رزمگه اعدا بود
عَلِم اللّه كه شقايق نه
بدان لطف و سمن ***** نه بدان بوى، صنوبر نه بدان بالا بود
گرد شمع رخ اكبر به گه
صبح وداع
***** ليلى سوخته، پروانهى بىپروا بود
زخم بر جسم على اكبر و
ليلا دل خون ***** خون ز مجنون رود آرى چو رگ از ليلا
بود
در همه ملك بلا نيست به
جز ذكر حسين ***** قاف
تا قاف جهان صوت همين عنقا بود
«نيّر»! آن روز كه طغراى
قضا مىبستند ***** سرنوشت من از اين نامه همين طغرا بود
***
بازم از واقعهى دشت بلا
ياد آمد
***** خرمن صبر و ثباتم همه بر باد آمد
در شگفتم ز چه در هم نشد
اجزاى وجود ***** زان همه ضعف كه بر علّت ايجاد آمد
آه از آن دم كه شه دين
به هزاران تشويش ***** بر سر قاسم ناكام به امداد آمد
ديد كاغشته تنش چون گل
سيراب به خون ***** آهش از آتش اندوه ز بنياد آمد
گر به زانو سر حسرت كه
مراين صيد ضعيف ***** به چه جرمى هدف ناوكِ صيّاد آمد
گه به دندان لب حيرت كه
گه جلوهگرى ***** چشم
زخم كه بر اين حسن خداداد آمد؟
پس چو جان پيكرش از لطف
در آغوش كشيد ***** رو به سوى حرم آورد و به فرياد آمد
كاى عروس حَسَن از بخت
شكايت منما ***** «حجلهى
حُسن بياراى كه داماد آمد»١
«نيّر»! از خاك در شاه
مكش روى نياز كان كه شد حلقه به گوش درش آزاد آمد
***
تا خبر دارم از او بىخبر
از خويشتنم ***** با
وجودش ز من آواز نيايد كه منم
پيرهن گو همه پر باش ز
پيكان بلا
***** كه وجودم همه او گشت من اين پيرهنم
باش يك دم كه كنم پيرهن
شوق قبا ***** اى
كمان كش كه زنى ناوك پيكان به تنم
عشق را روز بهار است كجا
شد رضوان
***** تا برد لاله به دامان سوى خلد از چمنم
روز عهد است بكش پسرم اى
عقل ز پيش
***** تا تصوّر نكند خصم كه پيمان شكنم
مى نيايد به كفن راست تن
كشتهى عشق ***** خصم
دون بيهده، گو باز ندوزد كفنم
سخت دلتنگ شدم همّتى اى
شهپر تي
***** ر بشكن اين دام و بكش باز به سوى وطنم
دايهى عشق ز بس داده
مرا خون جگ ***** ر مىدمد آبلهى زخم كنون از بدنم
گوىِ مطلع چه عجب گر برم
از فارِسِ فارس ***** تا به مدح تو شها «نيّر» شيرين سخنم
***
سرخوشانى كه شراب لب
مستانه زدند ***** سنگ
بر جام و خم و ساغر و پيمانه زدند
[١] مصرع از حافظ شيراز است.