دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٨٩٩ - فدايى مازندرانى
سروى
به سر درآمد و سرداد بر سنان ***** نخلى ز پا فتاد و كشيد از ميانه پا
بس لالهها كه از چمن
جعفر و عقيل ***** بر باد رفت از ستم صَرصَر١ جفا
كردند سربهسر همه آن
سروران دهر ***** سرها براى سرور دنيا و دين فدا
از خون سرخ تازه جوانان
سبز خط ***** در
بوستان «ماريه» روييد لالهها
باشد عجب كه باز برون
آورد گياه
خاكى كه ريختند در او
خون بىگناه٢
***
لب تشنهاى، شكسته دلى،
خسته پيكرى ***** واماندهاى،
اسير غمى، درد پرورى
با غم سرشتهاى، ز سر و
جان گذشتهاى ***** مظلوم سرورى، شهِ بىخيل و لشكرى
محصور اهل كينه و ممنوع
آب و نان
***** فرّخ شهى، مَلَك خَدَمى، چرخ چاكرى
تنها چو مانده در صف
ميدان كربلا ***** با حلق خشك و چشم تر و گونهى زرى
گفتا دگر كى است كه يارى
كند به ما؟ ***** از
هيچ سو جواب نيامد ز ياورى
نه لشكر و سپاه نه يار و
نه دادخواه ***** نه قاسم و نه عون و نه عباس و اكبرى٣
***
آه از دمى كه با تن تنها
شه بشر
***** سلطان دهر و خسرو بحر و خديو بر
آمد به سوى عرصهى ميدان
كارزار
***** با سينهى كباب و لب خشك و چشم تر
در بر زره ز جَدَ و
حمايل ز ذو الفقار ***** بر
كف سنان ز جعفر و ز حمزهاش سپر
گفتا منم به نام و نَسَب
افتخار خلق ***** جدّم
رسول و فاطمه مادر، على پدر
هرسو ز كشته پشته همى
ساختى پديد ***** هرجا ز برق تيغ برافروختى شرر
گر مانعش نبود در آن دم
رضاى دوست
***** يك تن از آن گروه نمىبرد جان بدر
ليك از پى رضاى الهى ز
جان گذشت ***** تن
داد بر قضا و رضا داد بر قدر
بر جانبش پرنده نپرّيد
غير تير
***** بر پهلويش نكرد كسى جز سنان گذر
آبش كسى نداد مگر تيغ
آبدار ***** كارش
كسى نرفت مگر زخم كارگر
از روى او نَشُست كسى جز
سرشك گَرد
***** بر سوى او نكرد كسى جز ستم نظر
دلسوز او نبود كسى غير
تشنگى ***** دلجوى
او نبود كسى غير تير و پر
كس همدمش نبود به غير از
دَم خدنگ ***** كس
در غمش نسوخت مگر آه شعلهور
بر تشنگيش تيغ نكرد آب
خود دريغ
كس مهربان نبود بر آن
تشنه لب چو تيغ٤
***
[١] صرصر: باد سخت و سرد.
[٢] ديوان فدايى؛ ص ٥٧.
[٣] همان؛ ص ٦٦.
[٤] همان؛ ص ٦٨.