دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٨٩٨ - فدايى مازندرانى
كاين
شام محنت است نه هنگام غفلت است ***** حرفى
به گريه گفت كه مىبايدش شنيد:
عيش من امشب است كه دانم
شب دگر
***** اندر كنار حور همى خواهم آرميد
باشد سزا كه از غم
نوباوهى نبى
گويند دوستان على در
چنين شبى١
***
توبه حرّ:
بستند صف به عرصهى
ميدان چو اشقيا ***** غُرّيد
طبل جنگ و غريويد كرّنا
با ابن سعد گفت چنين
حُرّ نامدار ***** خواهى نمود جنگ به فرزند مصطفى
گفتا بلى كه جنگ كنم آن
چنان كه تيغ ***** پَران
كُند ز دوش يلان دست بر هوا
از حرف آن پليد بلرزيد
حُرّ چو بيد ***** شد
رنگ او ز هول به مانند كهربا
گفتا به آن دلير كسى
لرزهات ز چيست؟ ***** حُرّش
جواب داد به اين حرف جانفزا
كاندر ميان دوزخ و جنّت
ستادهام ***** در
حيرتم كه بخت كشد كارِ من كجا
پس نعرهاى كشيد و به
صوت بلند گفت ***** كاين دم مرا خُلد خدا گشت رهنما
گفت اين و تاخت باره سوى
شاه تشنه لب ***** از
اسب شد پياده و با چشم پر بُكا
بر سمّ ذو الجناح همى
سود روى خويش ***** گفتا
به عجز و گريه به فرزند مصطفى
من آن كسم كه بر تو شَها
راه بستهام ***** از
بخت ناموافق و وز عقل نارسا
آنجا كه از نخست سر راهت
آمدم
***** خواهم كه از نخست تو را جان كنم فدا
نادم شدم ز فعل خود و
توبه كردهام ***** آيا
قبول توبهى من مىكند خدا؟
گفتا شه شهيد بود توبهات
قبول ***** غمگين
مشو كه هست خدا غافر الخطا
وانگه به اذن سرور دين،
حُرّ شيردل ***** انگيخت
خِنگ٢ جانب ميدان اشقيا
آن شير دل فكند چهل تن
به روى خاك ***** ناگه
در آن ميانه يكى شومِ ناروا
زد نيزهاى به سينهى آن
با وفا چنان ***** كز پشت او زبان سنان گشت بر ملا
آهى ز دل كشيد كه أدركنى
يا حسين! ***** آمد به سوى مقتل او شاه كربلا
دستى به روى صورت آن
غرقهخون كشيد ***** گفتى
ز روى لطف كه يا حُرّ مَرحبا٣
***
شد نوبت قتال چو بر آل
مصطفى ***** پيراهن
صبورى افلاك شد قبا
جوش وُحوش زلزله افكند
بر زمين
***** شورِ طيور غلغله انداخت بر هوا
از ديدهى ثوابت و
سيّاره خون چكيد ***** پشتِ
سپهر گشت ز بار اَلَم دو تا
از تند بادِ حادثه در
گلشن بتول ***** وز
تيشهى ستيزه به گلزار مرتضى
[١] ديوان فدايى؛ ص ٤٥.
[٢] خِنگ: اسب سفيد موى، اسب سفيد رنگ، اسب ابلق.
[٣] ديوان فدايى؛ ص ٥٣.