دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٤١٥ - بهاء الدين خرمشاهى
٧
ايزد كه جان و عشق و صفا
آفريده است ***** با تيغ «هست» جيب عدم را دريده است
آزاده مرد عاشق صافىتر
از حسين
***** در راه عشق و كار محبّت نديده است
ماهى كه كرده نيزه به چشم
محاق كفر
***** چون آفتاب تيغ به ظلمت كشيده است
ننگى كه قصد دامن اسلام
كرده بود
***** از اين فرشته همچو هريمن رميده است
از آن زمان كه جسم تو در
خون تپيده بود *****
جانهاى عاشقان همه در خون تپيده است
هركس به قدر خويش ز داغت
نصيب برد
***** يك داغ هم به لالهى صحرا رسيده است
مجنون شدند و خم همهى
بيدهاى دشت *****
در خلد نيز قامت طوبى خميده است
بىآشيان پرندهى بيدارى
غمت ***** در چشم عاشقان تو مسكن گزيده است
اى صد هزار جان گرامى
فداى تو
هستى براى جدّ تو بود و
براى تو
٨
و هم از حريم كوى تو با
چشم تر گذشت ***** از دل خيال داغ تو همچون شرر گذشت
هرچند هر كه راستمى از
قضا رسيد ***** حاشا به حال هيچكسى اين قدر گذشت
پشت تو از بلاى قضا دم
به دم خميد *****
عمر تو در جفاى فلك سربهسر گذاشت
گاهى به سوگ مادر و گاهى
به سوگ جد ***** يك چند هم به ماتم قتل پدر گذشت
در تنگناى عرصهى خونين
كربلا ***** كار تو از عيادات حال پسر گذشت
او خنده زد به روى تو
خونين بسان گلر وقتى به روى دست تو آن طفل درگذشت
در وادى وفا نه كسى چون
تو پا گذاشت *****
در عالم صفا نه كس اين سان ز سر گذشت
خورشيد دوست ديدى و از
خود به در شدى *****
عمرت چو عمر كوكب پاك سحر گذشت
اى كوكب هدايت و اى كشتى
نجات
واجب عزاى قتل تو بر كل
ممكنات
٩
زيرا تو نور ديدهى
زهراى اطهرى ***** با صد هزار جان مقدّس برابرى
پروردهى كنار رسول
مكرّمى ***** آيينهى صفات خداوند اكبرى
دست خدا على بُد و دست
على تويى
***** فخر جهان على بُد و تو فخر حيدرى
اى جسم تو خلاصهى
جانهاى قدسيان *****
در جسم دين روانى و نفس پيمبرى
دامان خويش گرچه ز دنيا
كشيدهاى
***** همچون هماى بر سر دين سايه گسترى
ظلمت شكاف نور تو تا قلب
باختر ***** تنها نه شمع جمعى و خورشيد خاورى
پيغمبرى به نام نياى تو
ختم گشت ***** كردى به خويش نيز تو ختم دلاورى
شايد شرار دوزخ يكسر
بيفسرد ***** در پرتو شفاعت تو روز داورى