دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٤١٣ - بهاء الدين خرمشاهى
آنكس
كه ديد شعشعهى شوكران عشق ***** بر شهد نعمت دو جهان پشت پا زند
كاخى كه عشق در دل عاشق
بنا نهاد ***** پهلو به طاق كنگرهى كبريا زند
دستى كه خواست در شكند
پايههاى كفر *****
بايست كوس معركهى كربلا زند
از امتحان عشق الهى گريز
نيست ***** دستانسراى عشق همين يك نوا زند
آل اللّهاند آل على (ع)
اى خوش آنكه دست ***** در دامن ولايت آل خدا زند
روشنگر حقيقت ايمان
«حسين» بود
در جسم روح رفتهى دين
جان «حسين» بود
٢
اين زرد چهرهاى كه چو
عاشق كمر خم است *****
تصوير ماست يا كه هلال محرّم است
تصوير خنده از لب گل نيز
پا كشيد ***** امروز روز نوحه و فرياد و ماتم است
اى دل بسوز و خون شو و
از ديدگان بريز *****
جان تو نيست سينه كه كاشانهى غم است
جان زارتر ز نالهى
بيمار جان به لب ***** دل تنگتر ز حوصلهى خلق عالم است
اشكى كه نرم مىچكد از
رخ پياپى است ***** خونى كه گرم مىرود از دل دمادم است
اى ديده اشك خيز شو و بىنگاه
باش ***** «امروز گريه بر همه كارى مقدّم است»
تا درد هست روى به درمان
نمىكنيم
***** در سينههاى خسته همين درد مرهم است
خون حسين، گرچه به دامان
عشق بود ***** دامان عشق، پاك چو دامان مريم است
آرى حسين رونق بازار عشق
بود
آن سر سپرده سرخوش و
سردار عشق بود
٣
هرجا كه رفت دشمن بدكين
امان نداد ***** ناچار پا به دايرهى لامكان نهاد
رسمى كه لب به خنده
گشايند و جان دهند *****
او در ميان سلسلهى عاشقان نهاد
يك نيزه سر بلندتر او از
مسيح، گشت
***** پا بر فراز تاك هفت آسمان نهاد
از عرصهى سقيفه جهيدن
گرفته بود ***** آن ناوكى كه حرمله اندر كمان نهاد
با خون خويش و گرد غم
كودكان خويش *****
وز سنگ صبر پايهى دين جاودان نهاد
برقى جهيد و ظلمت كفر از
جهان زدود ***** مردى رسيد و رسم وفا در جهان نهاد
او عهد بسته بود كه از
خويش بگذرد ***** و آن عهد با خداى خود اندر ميان نهاد
از هفت شهر عشق به يك
نيمه آن گذشت
همچون نسيم از گره
هفتخوان گذشت
٤
راز قضا و شرّ قدر
آشكاره نيست ***** در اين حريم، عقل بشر هيچكاره نيست
وقتى كه پيك حكم ازل مىرسد
ز راه ***** جز آنكه سر به حكم نهى هيچ چاره نيست