دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٩١٢ - رضا قلى خان هدايت
٥
چون شد به رزمگاه خسان
مير مهوشان ***** خوش
شد ز ديدن رخ او جانِ ناخوشان
افراخت تيغ و آتشى
افروخت در مصاف ***** كز شعله سوخت خرمنِ افسرده آتشان
با آنكه يافتند شبيه
پيمبرش ***** كشتند
باز، زمرهى بىدين و دانشان
بشنيد ازو چو خسرو دين
بانگ «يا ابى» ***** بر فوج خصم تاخت پريشان چو بيهُشان
آن جسم پاك كش به فدا صد
هزار جان ***** در
پيش زين گرفت و سوى خيمهگه كشان
خاموش ديد چون لب او از
سخن به خويش ***** گريان
ببرد و هِشت به پهلوى خامشان
بسيار خون ز ديدهى حق
بين چو برفشاند ***** رو
بر سپهر گفت به چشمان خون فشان
«يا رب،
تو آگهى كه مرا دادرس نماند
وز نو خطانِ آل على هيچ
كس نماند»
٦
از پيش خصم سرور دين چون
گذر نداشت ***** جز
حربگه به هيچ رهى راه برنداشت
در زير زين كشيد عقاب پرنده
را ***** كش
تُندى عقاب بُد و بال و پر نداشت
زينب برون دويد و ركابش
گرفت زود ***** كز
سروران جيش، تنى را دگر نداشت
آمد به پيش لشكر و حجّت
تمام كرد ***** صد
حرف راست گفت و در آنها اثر نداشت
خاتم شد او و خيل دغا
حلقه گِرد او ***** كز
آن ميان به هيچ طرف ره به در نداشت
از فرط تير و تيغ تن پاك
او نمود ***** نخلى
كه غير خنجر و پيكان ثمر نداشت
از پا فتاد زينب وقتى
گشاد چشم ***** بر
پيكر شريف برادر كه سر نداشت
بر اشك او نسوخت دل
دشمنان بلى ***** باران لطيف بود و اثر در حجر نداشت
دادند خيمهى شهِ دين را
صلاى عام
نه عزّتى به پردگيان و
نه احترام
٧
گشتند چون كه آل على بر
شتر سوار ***** ز
افغان و اه و ناله، قيامت شد آشكار
بهر چه سرنگون نشد اين
نُه سپهردون؟ ***** بهر
چه واژگون نشد اين خاك بىمدار؟
زينب چو ديد جسم برادر
به خاك و خون ***** وز
تير و نيزه بر تن او زخم بىشمار
از كار رفت و نعرهى
«هذا حسين» او ***** در
ساكنان عالم بالا نمود كار
گريان به ناله گفت: كه
اى جان من حسين ***** جسم تو را كه كرده اين چنين خسته و
فكار؟
در خاك و خون سرشته در
اين دشت كين چراست ***** آن
گيسويى كه شانه زدش پيك كردگار؟
هست اين تنى كه فاطمه
پرورد در بغل ***** كو
آن سرى كه ختم رسل داشت در كنار؟
رو در مدينه كرد سوى
هادى سُبُل
و انگه به گريه گفت كه:
يا خاتم الرُسُل