دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٩١٤ - رضا قلى خان هدايت
١١
داند خدا كه تا كه به پا
كرده خافقين١ ***** كس
سر نداده در ره مهرش به از حسين
جان را شمرده در تن خود
دَينى از حبيب ***** و
انگه نمود در بر جانان اداى دَين
علمش چو عين بوده، سراسر
نقوش علم
***** آورده خوش ز علم، سراسر به سوى عين
آن را كه عينِ هستى خود
نصب عين شد ***** تبديل
عين هستى خويش است فرض عين
زان حالتى كه بين وى و
حق وقوع داشت ***** تا حالت تصوّر ما، بس كه فرق و بين
او را نبود عجز به دشمن
ز بيم جان
***** صفين نه كم ز غزوهى بدر آمد و حُنين
اين بود حكمت ار ننمودى
علاج خصم ***** شاهى
كه حكم داشت به تغيير عالمين
اى پادشاه عادل و اى
داور قضا
در اين قضيه چاره چه
باشد به جز رضا؟
١٢
اين آتش ار نه كام و
زبانها بسوختى ***** آن
معنى آمدى كه روانها بسوختى
حقّا كه در دل كسى از
درد دين بُدى ***** زين
غم چه پيرها چه جوانها بسوختى
گر راز كربلا نشدى خلق
را يقين ***** كى
شرك را حجاب گمانها بسوختى؟
يك آه تشنگان اگرش رخصتى
بدى
***** يكباره، كَونها و مكانها بسوختى
ور سر زدى ز خاطر يك تن
شرار خشم ***** يكسر،
پديدهها و نهانها بسوختى
اى كاش ز آتش جگر آن
گروه پاك ***** يك
جذوه٢ آمدى و جهانها بسوختى
گويى «هدايت» اخگرى
افتاده در دلت ***** كز
سوز اين سخن همه جانها بسوختى
دارم اميد آن كه چو روز
جزا شود
زين تعزيت شفيع تو را
مصطفى شود٣
[١] خافقين: مشرق و مغرب.
[٢] جذوه: اخگر، پاره آتش.
[٣] ديوان منهج الهداية.