دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٥٨٨ - يوسفعلى مير شكاك
ينجا
پدر خرابهى شام است كوفه نيست ***** اينجا بيا به ديدنِ ما با غروبها
بابا بيا كه بر دلمان زخمها
زده ***** ديروز تازيانه و حالا غروبها
بابا بيا كه بغض مرا وا
نكرده است ***** نه زخم تازيانه نه حتى غروبها
دست تو را بهانه گرفتهست
بغض من ***** بابا ز راه مىرسد آنك غروبها
دست تو را بهانه گرفته كه
بشكفد ***** بغضم ميانِ دست تو تنها غروبها
بابا بيا كنار من و اين
پياله آب ***** كه تشنهايم هر دو تو را تا غروبها
از جادهها بيايى و رفع عطش
كنى ***** از جادهها بيايى... اما غروبها
بسيار رفتهاند و نيامد پدر
هنوز ***** بسيار رفتهاند خدايا غروبها *
كمكم پياله موج زد و چشم
روشنش ***** چون لحظههاى غربت دريا غروبها
خاموش گشت و بر سر سنگى
نهاد سر ***** دختر به يادِ زانوى بابا غروبها
*
بعد از هزار سال هنوز اشك
مىچكد ***** از مشك پارهپارهى سقّا غروبها