دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٧٧٦ - سلمان ساوجى
جوهر
آب فرات از خون پاكان لعل گشت ***** وين
زمان آن آب خونين همچنان در چشم ماست
سنگها بر سينه كوبان،
جامها در نيل غرق ***** مىرود
نالان فرات، آرى ازين غم در عزاست
آب، كف بر روى ازين غم
مىزند ليكن چه سود ***** كف زدن بر سر كنون كاندر كفش باد
هواست
يا امام المتّقين ما
مفلسان طاعتيم ***** يك
قبولت صد چو ما را تا ابد برگ و نواست
يا شفيع المُذنبين در
خشكسال محنتيم ***** ز
اَبرِ احسان تو ما را چشم احسان و عطاست
يا امير المؤمنين عام
است خوان رحمتت ***** مستحقْ
بينوا را بر درت بانگ صلاست
يا امام المسلمين از ما
عنايت را مگير ***** خود
تو مىدانى كه سلمان بندهى آل عباست
نسبت من با شما اكنون
بدين ابيات نيست ***** مصطفى فرمود سلمان هم ز اهل بيت ماست١
روضهات را من هوا دارم
به جان قنديلوار ***** آتشين
دل در برم دايم معلق بر هواست
خدمتى لايق نمىآيد ز ما
بهر نثار
***** خردهاى آوردهام و آن درّ منظوم ثناست
هركسى را دست بر چيزى و
ما را بر دعاست ***** رد
مكن چون دست اين درويش مسكين در دعاست
يا ابا عبد اللّه از لطف
تو حاجات همه ***** چون روا شد گر برآيد حاجت من هم رواست٢
[١] اشاره است به حديث: «سلمان منا اهل البيت» كه شاعر اشارهاى به نام خود كرده است.
[٢] ديوان سلمان ساوجى؛ ص ٤٢٣ و ٤٢٦.