دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٥٥٩ - يوسفعلى مير شكاك
بعد
از آن واقعه در فصل شبيخون ستم ***** خوردن زخم ز شمشير جفا سهم تو شد
خيمهى نور تو در فتنهى
شب سوخت ولى *****
كس نپرسيد كه اين ظلم چرا سهم تو شد
بعد از آن واقعه، اى
زينت سجادهى عشق *****
از دلت آينه جوشيد، دعا سهم تو شد
بعد از آن واقعه، اى كاش
كه مىمردم من *****
مصلحت نيست، بگويم كه چه، سهم تو شد
بعد از آن واقعهى سرخ
حقيقت گل كرد ***** كربلا در تو درخشيد، خدا سهم تو شد
***
اسطورههاى بىسر:
باز مىگردد ز عاشورا چه
تنها ذو الجناح *****
حرفهايى سرخ دارد با دل ما ذو الجناح
از عطش مىآيد اين گيسو
پريش بىقرار *****
دارد از دريا نشانى هيچ آيا ذو الجناح؟
از بلوغ واقعه مىآيد
اين طوفان سرخ ***** پس چرا چيزى نمىگويد خدايا، ذو
الجناح؟
زخم مىبارد ز عاشوراى
چشمانش ولى *****
با تمام زخمها برپاست اما، ذو الجناح
دشت چشمانش پر از اسطورههاى
بىسراست ***** با كه گويد ترجمان زخمها را ذو
الجناح
مىرسد از راه با يك دشت
گل زخم شهيد ***** تا كند بانگ قيامت را مهيا ذو الجناح
لحظهاى بر بند چشمان
شهيدت را، بخواب *****
زخمهايت مىشود فردا شكوفا، ذو
الجناح
وارث خون خدا امروز، تيغ
خشم ماست
***** انتقام عشق را بگذار با ما ذو الجناح
***
به بوى عشق:
صدايم كاش مىكردى كه از
ماندن بپرهيزم ***** شبى در كربلاى تو به بوى عشق برخيزم
صدايم كاش مىكردى شبى
تا شعلهور گردم ***** به رستاخيز داع تو، بسوزم، بال و پر
ريزم
صدايم كاش مىكردى تو اى
توفان سرخ خون ***** كه من با غيرت خشمت بپيوندم، بياميزم
صدايم كاش مىكردى كه
جان از كف بيندازم *****
ندارم غير نقد جان كه در پاى عمت ريزم
صدايم كاش مىكردى كه در
حسرت نميرم من ***** تو «هل من ناصرا» گويى به لبيكى به پا
خيزم
صدايم كاش مىكردى ولى
نه، من عقب ماندم ***** دريغا! ظهر عاشورا تو را من اشك مىريزم
***
آيينه:
آيينه شدى تا كه خدا در
تو درخشيد
***** خورشيدترين حادثهها در تو درخشيد
بر دوست همان روز كه با
حنجرهى خون ***** گفتى تو «بلى» كرب و بلا در تو درخشيد
شد كرب و بلا كعبهى تو،
حجّ تو مقبول *****
گفتى تو چو لبّيك، بلا در تو درخشيد
اى معجزهى سرخ، به
ايثار تو سوگند *****
تو خون خدايى، كه خدا در تو درخشيد