دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٠١٧ - الهامى كرمانشاهى
به
لشگرگه شاه سالار بود ***** دبير و وزير و علمدار بود
دلش بود آكنده از راز حق
***** دو گوشش نيوشاى آواز حق
سرانجام ازو يافت سامان
عشق
***** بداد ساقى تشنه كامان عشق
به ديدار و بالا و فرّ و
كمال ***** نبودى
كس اندر جهانش هَمال
سر سرفرازان و آزادگان
***** به چهره مه هاشمى زادگان
در آن دم كه بر خاك
افتاد پَست ***** به عرش اندرون يافت جاى نشست
سرش تا كه از تيغ كين
تاج يافت ***** چو
احمد از آن تاج معراج يافت١
***
ذكر روايت ابو حمزه ثمالى در فضيلت ابو الفضل (ع):
ابو حمزه كو عارف راه
بود
***** ز اسرار دينِ حق آگاه بود
به درگاه چهارم امام
اَنام ***** فزون
داشت جاه و نكو داشت نام
چنين گويد آن مرد فرخنده
كيش ***** كه
روزى بُدَم نزد مولاى خويش
در آندم بيامد يكى
خردسال
***** كه مانست خورشيد را در جمال
جوانى چو ماهش رخان
تابناك ***** كه
بودى عبيد اللّهش نام پاك
مر آن ناز پرورد خورشيد
فر ***** ابو
الفضل را بُد گرامى پسر
خداوند دين سيّد
السّاجدين ***** چو
ديدش دل نازكش شد غمين
همى بر رخ پاك او
بنگريست
***** بموييد و بر وى فراوان گريست
چو لختى بگرييد گفت:
اينچنين
***** به من، آن خداوند دنيا و دين
به عبّاس عمّ من آن مير
راد ***** كه
چون او وفا پيشه مادر نزاد
به راه برادر ز جان و ز
سر ***** گذشت
آن جوانمرد فرّخگهر
به جاى دو دست ايزد ذو
الجلال
***** بدادش ز ياقوت رخشان دو بال
بدان سان كه بر جعفر پاكزاد ***** ز بخشش دو بال ايزد پاك داد
شهيدان همه جاه آن
نامدار
***** كنند آرزو نزد پروردگار
همه جاه عبّاس با آفرين
***** كنند آرزو از جهان آفرين
بر پاك دادار پيروزگر ***** ابو الفضل را هست جاه دگر٢
***
اذن رزم خواستن حضرت عباس (ع) از امام (ع)
چو رفتند اخوان و ياران
شاه ***** به
سوى پيمبر از اين دامگاه
سپهبد دلش از غم آمد به
درد
***** نگه كرد لختى به دشت نبرد
[١] همان؛ ص ٢١٧، ٢١٩، ٢٢٠.
[٢] همان؛ ص ٢٢٣ و ٢٢٤.