دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٠١٠ - عمان سامانى
هر
دو در انجام طاعت كامليم ***** هر
يكى امر دگر را حامليم
تو شهادت جستى اى سبط
رسول ***** من
اسيرى را به جان كردم قبول
خودنمايى كن كه طاقت طاق
شد
***** جان، تجلّى تو را مشتاق شد
حالتى زين به، براى سير
نيست
***** خودنمايى كن در اينجا غير نيست
شرحى اى صدر جهان اين
سينه را ***** عكسىاى
داراى حسن، آيينه را
قابل اسرار ديد آن سينه
را
***** مستعّدِ جلوه، آن آيينه را
ملك هستى منهدم يكباره
كرد ***** پردهى
پندار او را پاره كرد
معنى اندر لوح صورت، نقش
بست
***** آن چه از جان خاست اندر دل نشست
خيمه زد در ملك جانش شاه
غيب
***** شسته شد ز آب يقينش زنگ ريب
معنى خود را به چشم خويش
ديد
***** صورت آينده را از پيش ديد
آفتابى كرد در زينب ظهور ***** ذرّهيى ز آن، آنش وادىّ طور
شد عيان در طور جانش
رايتى ***** خَرَّ
موسى صَعقاً١ ز آن آيتى
عين زينب ديد زينب را به
عين
***** بلكه با عين حسين عين حسين
طلعت جان را به چشم جسم
ديد
***** در سراپاى مسمّى اسم ديد
غيب بين گرديد با چشم
شهود ***** خواند
بر لوح وفا، نقش عهود
ديد تابى در خود و بىتاب
شد
***** ديدهى خورشيد بين پر آب شد
صورت حالش پريشانى گرفت
***** دست بىتابى به پيشانى گرفت
خواست تا بر خرمن جنس
زنان
***** آتش اندازد «اَنَا الاعلى» زنان
ديد شه لب را به دندان
مىگزد
***** كز تو اين جا پردهدارى مىسزد
رخ ز بىتابى، نمىتابى
چرا؟
***** در حضور دوست، بىتابى چرا؟
كرد خوددارى ولى تابش
نبود
***** ظرفيت در خورد آن آبش نبود
از تجلّىهاى آن سرو سهى ***** خواست تا زينب كند قالب تهى
سايهسان بر پاى آن پاك
اوفتاد
***** صيحهزن غش كرد و بر خاك اوفتاد
از ركاب اى شهسوار حقپرست ***** پاى خالى كن كه زينب شد ز دست
شد پياده، بر زمين زانو
نهاد
***** بر سر زانو، سر بانو نهاد
پس در آغوشش نشانيد و
نشست
***** دست بر دل زد، دل آوردش به دست
گفتوگو كردند با هم
متّصل
***** اين به آن و آن به اين، از راه دل
[١] اشاره است به آيهى ١٤٣ سورهى اعراف: (وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسىٰ لِمِيقٰاتِنٰا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قٰالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قٰالَ لَنْ تَرٰانِي وَ لٰكِنِ اُنْظُرْ إِلَى اَلْجَبَلِ فَإِنِ اِسْتَقَرَّ مَكٰانَهُ فَسَوْفَ تَرٰانِي فَلَمّٰا تَجَلّٰى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسىٰ صَعِقاً فَلَمّٰا أَفٰاقَ قٰالَ سُبْحٰانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُؤْمِنِينَ). چون موسى با هفتاد نفر از قومش به وعدهگاه ما آمد و خدا با وى سخن گفت، عرض كرد: خدايا خود را به من آشكار بنما كه تو را مشاهده كنم. خدا فرمود: هرگز مرا نخواهى ديد و ليكن به كوه بنگر اگر آن به جاى خود برقرار تواند ماند تو نيز مرا خواهى ديد. پس نور حق به كوه تجلّى كرد كوه را متلاشى ساخت و موسى بيهوش افتاد سپس كه به هوش آمد عرض كرد: خدايا تو منزّهى، به درگاه تو توبه كردم و منم نخستين ايمان آورندگان.