دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٩٣٠ - وقار شيرازى
بازى
گردون نگر كه سُغبهى١ خود كرد ***** روبه فرتوت، شيرهاى قوى را
گبر دغا تكيهزن به بالش
عزّت ***** داشته
برپاى سيّد علوى را
سبط نبى زير تيغ خفته و
خوانند ***** بر
سر منبر مناقب نبوى را
مزد رسالت اگر مودّت
قرباست
در حرم احمد اين عزا از
چه برپاست
آن كه بُد از ضرب ذو
الفقار فرارى ***** وز
دم شير خداى بُد متوارى
از چه سبب شد كه زادگان
لنيمش ***** پادشهى
يافتند و شرع مدارى
از چه جهت بُد كه يافتند
در اسلام
***** اين همه عزّت ز بعد آن همه خوارى
گشته به خوارى ز ضرب تيغ
مسلمان ***** پس
شه اسلام را بكشته به خوارى
فوج يهودان خليفه گشته ز
عيسى
***** پس شده شمشير زن به روى حوارى٢
جوق سگان طوقها نموده
مرّصع ***** پس
زده ناخن به روى شير شكارى
جرگهى خفاش گشته حاجب
خورشيد
***** دعوى پرتو نموده در شب تارى
ملّت بارى ز ضرب تيغ
گرفته ***** پس
زده، شمشير بر خليفهى بارى٣
باللّه اگر ضرب ذو
الفقار نبودى
هيچ به جز كفرشان شعار
نبودى٤
[١] سغبه: فريفته، بازى داده شده، مسخره.
[٢] حوارى: اطرافيان و طرفداران حضرت عيسى (ع) را حوارى خوانند.
[٣] بارى: خداوند متعال.
[٤] گلشن وصال؛ ص ١٩٥.