دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٩٠٥ - سروش اصفهانى
فرمود
بنگريد به فردوس جايتان ***** ديدند
و شد شب شهدا همچو روز عيد
آمدند اسحر١ بر آن قوم نيكبخت
كاى جيش حق به كوى شهادت
كشيد رخت
آمد يكى غلام سيه روى دل
سپيد ***** دل
در برش ز شوق شهادت همى تپيد
آزاد كرده بودش اندر ره
خدا
***** چرخ سپيد چشم، سياهى چو او نديد
با روى او چو داشت شب
قدر نسبتى
***** حق بر هزار ماهش از آن روى برگزيد
با شاه گفت: «اى كه ولاى
تو كرده فرض ***** ايزد
به هر سياه و سپيدى كه آفريد
فرماى تا به راه تو جان
را كنم فدا ***** اى
در كف تو جنّت فردوس را كليد
صد چشمه از محبّت تو در
دلم گشود
***** چون آب زندگى كه ز ظلمات شد پديد»
فرمود شاه دين كه سر
خويش پاس دار! ***** بر شب ستاره ريخت چو از شاه اين شنيد
گفتا: چه مىشوى كه من
تيره روى را ***** با خود برى به خلد و گشايى در اميد
منگر سياهيم كه به سوى
خليل حق ***** ذبح
فدا سياه ز سوى خدا رسيد
پذيرفت شاه و گفت كه
رويت سپيد باد ***** جان را كنون به نعمت فردوس ده نويد
آمد به سوى معركه با تيغ
هندوى ***** در
دشت زنگيانه يكى نعره بركشيد
تيغ برهنه در كف زنگى
غلام تافت ***** ز
ابر سياه، برق تو گفتى همى جهيد
خونش به راه شاه شهيدان
بريختند ***** جنّت،
درم خريده به يك مشت خون خريد
همرنگ زاغ بود و به يمن
قبول شاه ***** طاووس
خُلد گشت و به خُلد برين چميد
آمد به سوى شاه حبيب
خميده پشت
گفت اى كليد دوزخ و جنّت
ترا به مشت
پيرانه سر به معركه
جولانم آرزوست ***** دشت
مصاف و عرصهى ميدانم آرزوست
سر باختن چو گوى به
ميدان عشق شاه ***** با
قامتى چو خم شده چوگانم آرزوست
يك دشت پر ز ديو و
سليمان ستاده فرد ***** جان
باختن به راه سليمانم آرزوست
شد سير از مصاحبت جسم،
جان من
***** ديدار حور و صحبت رضوانم آرزوست
پشتم خميده گشت ز پيرى
بنفشهوار
***** از دست حور، دستهى ريحانم آرزوست
دادش اجازه شاه، سوى خصم
رفت و گفت: ***** «در
راه شاه، باختن جانم آرزوست»
موى سپيد كرده به خون
سرخ كاين چنين ***** رفتن سوى پيمبر يزدانم آرزوست
شاه آمد و نهاد سرش در
كنار خويش
فرمود: «باو مزد تو با
كردگار خويش»
زينب گرفت دست دو فرزند
نازنين
***** مىسود روى خويش به پاى امام دين
گفت اى فداى اكبر تو جان
صد چو آن ***** گفت
اى نثار اصغر تو جان صد چو اين
[١] اسحر: جادوتر.