دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٨٢٠ - فياض لاهيجى
آنگه
به سوى تربت زهرا رويد زار ***** آن جا براى من كفِ خاكى به سر كنيد
وانگه رويد بر سر خاكِ
برادرم ***** آن
سُرمه را به نيّت من در بَصر كنيد
وانگه به آه و نالهى
جانسوزِ دل گسل ***** احباب را ز واقعهى ما خبر كنيد
گوييد: كان غريبِ ديار
جفا، حسين
***** گرديد كشته، چارهى كار دگر كنيد
اى دوستان، چو نام لبِ
خشك من بريد ***** بر
يادِ من ز خونِ جگر، ديده تر كنيد
هرگه كنيد يادِ لب چون
عقيقِ من ***** از
اشكِ ديده، دامنِ خود پرگهر كنيد
هر سال چون هلالِ محرم
شود پديد ***** بنشسته
در مصيبتِ من گريه سر كنيد
هر ماتمى كه تا به قيامت
فرا رسد ***** در
صبر آن به واقعهى من نظر كنيد
در محنتِ مصيبت دور و
دراز من ***** هر
محنتى كه روى دهد مختصر كنيد
از شيونى كه در حرم آنگه
بلند شد
دلهاى قدسيان همگى
دردمند شد
٩
بعد از وداع كان شرف
خاندان و آل ***** آهنگ
راه كرد سوى معرضِ قتال
ذوقِ شهادتش به سر افتاد
در شتاب ***** با
شوق در كشاكش و با صبر در جدال
انديشهى القاى الهيش در
نظر
***** تمهيد پادشاهى جاويد در خيال
در بركشيده آن طرفش شوقِ
باب و جدّ ***** دامن
كشيده اين طرف انديشهى عيال
تيغى چو برق در كف و
تنها چو آفتاب ***** چون
تيغ رو نهاد بدان لشكر ضلال
ناگه ز خيمههاى حرم
بيشتر ز حد ***** آمد صداى ناله و افغان به گوش حال
برگشت شاه دين و بپرسيد
حال چيست؟ ***** گفتند
ناگهان كه فلان طفل خردسال
از قحط آب گشته چو ماهى
به روى خاك ***** وز ضعف تشنگى شده چون پيكر هلال
بگريست شاه و بستدش از
دايه بعد از آن ***** آورد
در برابر آن قوم بد فعال
گفت اى گروه بدكنش، اين
طفل بىگناه ***** از
تشنگى چو مو شده، از خستگى چو نال
آبى كه كردهايد به من
بىسبب حرام ***** يك
قطره زان كنيد بدين بىگنه حلال
پس ناكسى ز چشمهى پيكان
خون چكان
آبى به حلق تشنهى او
ريخت بىگمان
١٠
زين آتش ستم كه برافروخت
روزگار
***** دلهاى خلق سوخت چه پنهان چه آشكار
افتاد در ملايك هفت
آسمان خروش ***** بگريستند
جنّ و پرى جمله زار زار
شد آب بىقرار زمينگير
همچو كوه
***** شد خاك پر شتاب سبك خيز چون غبار
پيچيده دود، در دل آتش
از اين ستم ***** شد
باد خاك بر سر و گشت آب خاكسار
برخاست گرد تا برد اين
قصّه را به عرش ***** برجست باد تا برد اين غم به هر ديار