دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٥٥٣ - يوسفعلى مير شكاك
گفتى:
ار دست نيست در دستم *****
هست ما را به جاى ديگر چشم
آب را بر دهان گرفتى و
بود ***** آتش اشتياقت اندر چشم
تا كه بر مشك،
ناجوانمردى *****
دوخت آن دم ز خيل لشكر چشم
آب تا ريخت. گفتى آبرويم ***** آه! يا رب مدار ديگر چشم
كى گشايد ز شرم بر طفلان ***** ديگر اين رو سياه مضطر چشم
تير ديگر گذاشت چون در
زه ***** دوخت بر چشم، خصم كافر چشم
خون به رويت روانه شد،
چون كرد ***** چشمهى خون خويش، بستر چشم
آب نگذاشت روسيه باشى ***** آفرين باد! آفرين بر چشم
***
خاك كربلا:
به هم صدايى هم مؤمنانه
برخيزيد ***** به موج خيز خطر زين ميانه برخيزيد
چو آذرخش به اميد پرتو
افشاندن ***** ز نرم بستر ابر شبانه برخيزيد
سلاح سرخ شهادت دوباره
برگيريد
***** به عزم فتح زمين و زمانه برخيزيد
نثار مقدمتان باد خون
سبز بهار ***** هلا چو چلچلهها ز آشيانه برخيزيد
دليل راه امام است و
كاروان در پى *****
به طوف مشهد خون بىبهانه برخيزيد
به شوق بستن قامت به
وعدهگاه حضور *****
به بانگ ناب امام زمانه برخيزيد
به خويش خواندمان خاك
كربلاى حسين ***** به شوق بوسه بر آن آستانه برخيزيد
***
آيينهى شكيبايى:
نبايد از شب و تشويق با
تو صحبت كرد *****
ز عقل فاصلهانديش با تو صحبت كرد
شكوه روح تو را دشمنت
نمىدانست ***** اگر ز وحشت و تشويش با تو صحبت كرد
دل بزرگ تو از آفتاب
لبريز است ***** خطاست از شب، و سرديش با تو صحبت كرد
حضور روشنت آئينهى
شكيبايىست ***** هميشه مىشود از خويش با تو صحبت كرد
دل از تلاوت وحى كلام تو
پنداشت ***** كه جبريل دمى پيش با تو صحبت كرد
تو محو مذهب عشقى و هيچ
جايز نيست
***** از اين جماعت بدكيش با تو صحبت كرد
دلم گرفته و شايستهى
ملامت نيست *****
اگر كه بيشتر از بيش با تو صحبت كرد