دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٢٩٠ - على شريعتى مزينانى
«به تو و خون تو محتاج است»١
*** و اكنون، دين و دنيا بر مراد كفر وجود مىگردد، و شمشيرها شكسته، و حلقومها بريده و «دارها برچيده و خونها شستهاند» و موجهاى انقلاب و فريادهاى اعتراض و شعلههاى عصيان فرد مردهاند و همه جوشها و خروشها فرو نشستهاند و «بر مزار آباد شهيدان» و «قبرستان سرد و ساكت زندگان»، شب سياه هراس و خفقان سايه افكنده و بر ويرانههاى ايمان و اميد مسلمانان، «واى جغدى هم نمىآيد بگوش»!
«جاهليت جديد»، سياهتر و وحشىتر و سنگينتر از «جاهليت قديم»، و دشمن اكنون هوشيارتر و چيرهتر و پختهتر از پيش، و در ميان مردم آگاه، تجربهها همه تلخ و ثمرهى همهى قيامها، شكست و شهادت!... ناگهان جرقهاى در ظلمت انفجارى در سكوت! سيماى تابناك «شهيدى كه زنده بر خاك گام برمىدارد» از اعماق سياهىها، از انبوه تباهىها! چهرهى روشن و نيرومند يك «اميد»، در شب ظلمانى «يأس»! باز از خانهى خاموش و غمزدهى فاطمه - اين خانهى كوچكى كه از همهى تاريخ بزرگتر است - مردى بيرون آمد: خشمگين و مصمّم، و در هيأتى كه گويى بر سر همهى قصرهاى قساوت و پايگاههاى قدرت، آهنگ يورش دارد، و گويى قلهى كوهى است كه آتشفشانى بيتاب را در دل خود به بند كشيده است و يا تند بادى است كه خداوند بر اين قوم عاد فرد فرستاده است و اكنون به وزيدن آغاز مىكند!
مردى از خانهى فاطمه بيرون آمده است! مدينه را مىنگرد و مسجد پيامبر را! و مكّهى ابراهيم را، و كعبهى به بند نمرود كشيده را، و اسلام را. و پيام محمد (ص) را و كاخ سبز مشق را و گرسنگان را و در بند كشيدگان را و...
مردى از خانهى فاطمه بيرون آمده است! بار سنگين همهى اين مسئوليتها بر دوش او سنگينى مىكند. او وارث رنج بزرگ انسان است، تنها وارث آدم، تنها وارث ابراهيم و... تنها وارث محمد! و...
مردى تنها! اما نه! دوشادوش او، زنى نيز از خانهى فاطمه بيرون آمده است، گامبهگام او، نيمى از بار سنگين رسالت برادر را او بر دوش خود گرفته است!
مردى از خانهى فاطمه بيرون آمده است، تنها و بىكس، با دستهاى خالى، يك تنه بر روزگار وحشت و ظلمت و آهن يورش برده است جز «مرگ» سلاحى ندارد! اما او فرزند خانوادهاى است كه «هنر خوب مردن» را در مكتب حيات خوب آموخته است.
در اين جهان هيچ كس نيست كه همچون او بداند كه: «چگونه بايد مرد؟» دانشى كه دشمن نيرومند او - كه بر جهان حكومت مىراند از آن محروم است و اين است كه قهرمان تنها، به پيروزى خويش بر انبوه سپاه خصم، اين چنين مطمئن است و اين چنين مصمم و بىترديد، به استقبال آمده است.
آموزگار بزرگ «شهادت» اكنون برخاسته است تا به همهى آنها كه جهاد را تنها در «توانستن» مىفهمند و به همهى آنها كه پيروزى بر خصم را تنها در «غلبه»، بياموزد كه: «شهادت» نه يك «باختن» كه يك «انتخاب» است، انتخابى كه در آن، مجاهد با قربانى كردن خويش، در آستانهى معبد آزادى و محراب عشق، پيروز مىشود. و حسين، وارث آدم - كه به بنى آدم زيستن داد - و وارث پيامبران بزرگ - كه به انسان، «چگونه بايد زيست» را آموختند - اكنون آمده است تا، در اين روزگار، به فرزندان آدم، «چگونه بايد مرد» را بياموزد! حسين آموخت كه مرگ سپاه، سرنوشت شوم مردم زبونى است كه به هر ننگى تن مىدهند تا
[١] همان؛ ص ٣٢٩-٣٣١.