دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٢٨٩ - على شريعتى مزينانى
كه
از كربلا مىآيى و در طول تاريخ،
بر همهى نسلها مىگذرى
و پيام شهيدان را مىرسانى،
اى كه از باغهاى شهادت
مىآيى و بوى گلهاى نو شكفتهى آن ديار را، در پيرهن دارى،
اى دختر على،
اى خواهر،
اى كه قافله سالار
كاروان اسيرانى،
ما را نيز در پى اين
قافله با خود ببر!١
***
تو اى حسين!
با تو چه بگويم؟
«شب تاريك و بيم موج و
گردابى چنين هائل» و تو اى چراغ راه، اى كشتى رهايى.
اى خونى كه از آن نقطهى
صحرا، جاودان مىتپى و مىجوشى.
و در بستر زمان جارى
هستى،
و بر همهى نسلها مىگذرى،
و هر زمين حاصلخيزى را
سيراب خون مىكنى،
و هر بذر شايسته را در
زير خاك مىشكافى و مىشكوفانى،
و هر نهال تشنهاى را به
برگ و بار حيات و خرّمى مىنشانى،
اى آموزگار بزرگ شهادت!
برقى از آن نور را، بر
اين شبستان سياه و نوميد ما بيفكن!
قطرهاى از آن خون را،
در بستر خشكيده و نيم مردهى ما جارى ساز!
و تفى از آتش آن صحراى
آتش خيز را، به اين زمستان سرد و فسردهى ما ببخش!
اى كه «مرگ سرخ» را
برگزيدى، تا عاشقانت را از «مرگ سياه» برهانى،
تا با هر قطرهى خونت،
ملّتى را حيات بخشى، و
تاريخى را به تپش آرى، و كالبد مرده و فسردهى عصرى را گرم كنى، و بدان جوشش و
خروش زندگى و
عشق و اميد دهى!
ايمان ما،
ملت ما،
تاريخ فرداى ما،
كالبد زمان ما،
[١] دفترهاى سبز؛ ص ٣٢٥-٣٢٨.