دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٢٣٠ - مشفق كاشانى
لشكر
چو در خيام شهِ ارجمند شد ***** در
باغ خلد خاطر زهرا نژند شد
احمد گريست زار و على
دردمند شد ***** «آن
دم فلك بر آتش غيرت سپند شد»
«كز خوف
خصم در حرم افغان بلند شد»
٣
بيداد خصم تيرهدل از حد
فزون شدى ***** زين
ماجرا ز ديده روان سيل خون شدى
همچون سپهر روى زمين
نيلگون شدى ***** «كاش
آن زمان سرادق گردون نگون شدى»
«وين
خرگه بلند ستون بىستون شدى»
آمد زمانه زين غم جانسوز
در ستوه
***** تا شد شهيدِ خنجر كين شاه باشكوه
رفتند سوى خيمه چو آن بىحيا
گروه ***** «كاش
آن زمان درآمدى از كوه تا به كوه»
«سيل سيه
كه روى زمين قيرگون شدى»
خاموش شد چو شمع شب
افروز اهل بيت ***** دنيا
گرفت آه غم اندوز اهل بيت
گرديد همچو شام سيه روز
اهل بيت ***** «كاش
آن زمان ز آه جگر سوز اهل بيت»
«يك شعله
برق خرمن گردون دون شدى»
نشنيده گوش چرخ چنين تلخ
داستان ***** ناديده
چشم دهر مر اين ظلم در جهان
پشت زمانه خم شده زين
محنت گران ***** «كاش
آن زمان كه اين حركت كرد آسمان»
«سيمابوار
گوى زمين بىسكون شدى»
دردا كه از جفاى فلك آن
وجود پاك
***** افتاد همچو گوهر تابنده در مغاك
با آن دل شكسته و با جسم
چاكچاك ***** «كاش
آن زمان كه پيكر او شد درون خاك»
«جان
جهانيان همه از تن برون شدى»
بگذشت چون به خاطر او
وعدهى الست ***** در كشتى شهادت چون نوح برنشست
در موج خيز حادثه خوش
داد جان ز دست ***** «كاش
آن زمانه كه كشتى آل نبى شكست»
«عالم
تمام غرقهى درياى خون شدى»
پيدا شود چو روز قيامت
فروز حشر ***** با
آفتاب شعلهور و تاب سوز حشر
گيرند مزد خويشتن اعداى
او ز حشر ***** «اين
انتقام گر نفتادى به روز حشر»
«با اين
عمل معاملهى دهر چون شدى»
ميزان عدل و داد چو در
محشر آورند ***** آنگاه خيل قوم ستمگستر آورند
پس داورى ز كرده سوى
داور آورند ***** «آل
على چو دست تظلّم برآورند»
«اركان
عرش را به تلاطم درآورند»
٤
در كارگاه هستى تا نقش
ما زدند ***** آزادگان
به كوى محبت لوا زدند
از عالم وجود قدم در فنا
زدند ***** «برخوان
غم چو عالميان را صلا زدند»