دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١١٢٧ - صغير اصفهانى
مگو «صغير» حسين على بود بىيار ***** حسين يار خدا و خداست يار حسين١
***
شاهى كه بود ساقى كوثر
پدر او
***** افغان كه بريدند لب تشنه سر او
هم قامت او گشت ز بار غم
و اندوه ***** افتاد
چو بر نعش برادر گذر او
داغ پسر لاله عذارش على
اكبر
***** داغيست كه تا حشر بود بر جگر او
صد آه از آن لحظه كه
افتاد به ميدان ***** بر پيكر صد پارهى اكبر نظر او
بنشست و به زانو بنهادش
سر و از غم ***** گرديد
روان سيل سرشك از بصر او
مجنون دل ليلاى حزين گشت
چو آمد
***** در خيمه روانسوز و غم افزا خبر او
نامد ز چه از خيمه برون
غمزده ليلا ***** آمد به در خيمه چو نعش پسر او
گويا نبدش روح به تن تا
كه بيايد
***** بيند پسر و جسم به خون غوطهور او
خاموش كن اين آتش جانسوز
صغيرا ***** ترسم
كه بسوزد دو جهان از شرر او
***
اگر نه خون حسين شهيد
خون خداست ***** چرا
هميشه لواى مصيبتش برپاست
اگر نمىكند ايجاد گريه
نام حسين ***** پس
از شنيدن آن ديده از چه پر ز بُكاست
هزار سال فزون شد ز وقعهى
عاشور
***** ولى ز تعزيه هر روز، روز عاشوراست
بهركه مىنگرى بر حسين مىگريد
***** بهر سخن كه دهى گوش شرح كربُ بلاست
همين نه فرش عزايش به
فرش گسترده ***** كه
شور و غلغله در ساكنان عرش علاست
مگو به ماتم او بعد قتل
مىگريند ***** گرت
خبر ز سر انديب و وادى سيناست
به چشم دل نگر از گوش
جان شنو كه هنوز ***** به گريه آدم و موسى به ناله و غوغاست
«صغير» گريه براى حسين
مىكن و بس ***** كه گريه بهر حسين و سجود بهر خداست
[١] ميراث عشق؛ ص ٢٤٣.