دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١١١١ - شيخ عبد السلام تربتى
چون
كرد زين مقوله پس از تسليت دهى ***** لختى
ز راه ديده دل از خون دل تهى
آنگاه با بلاغت مخصوص
زينبى
رو در مدينه كرد كه يا
اَيُّهَا النَّبى
اين خود حسين توست كه در
خون شناور است ***** ببريده از قفا سر و صد پاره پيكر است
اين خود حسين توست كه
عريان به روى خاك ***** افتاده
با لباس سر و دست و افسر است
اين خود حسين توست كه بر
جاى پرنيان ***** از
خاك و خار و خس تن پاكش مستّر١ است
خود اين حسين توست كه در
موسم شباب ***** سرو
قدش خميده ز مرگ برادر است
اين لالهها كه رُسته ز
گلزار سينهاش ***** خود او حسين توست كه از داغ اكبر است
اين تشنهلب كه در لب
دريا سپرده جان ***** خود
او حسين توست كه بر خضر رهبر است
اين كشتى شكسته كه در گل
نشسته است
***** خود او حسين توست كه بر عرش لنگر است
اين شاهباز سدره نشين
خود حسين توست ***** كز
ناوك خدنگ بلا بر تنش پر است
اين خود حسين توست كه بر
رو به روى خاك ***** سرگرم عرض راز به درگاه داور است
خود اين حسين توست كه از
ناى نى سرش ***** گويا
به ذكر و نغمهى اللّه اكبر است
دوشش به جاى دوش تو جا
در تنور بود ***** فردا
به شام بين كه چه سودا در اين سر است
اين خود حسين توست كه
زينگونه تا به حشر ***** گر
بشمرم مصائب او، نامكرّر است
با خاطرى چو موى
پريزادگان پريش ***** ز آن پس نمود عرض شكايت به مام خويش
مانند ابر آذر آغاز ناله
كرد
وز اشك خاك ماريه را رشك
لاله كرد
كاى در بهشت دور ز غم
غمگسار من ***** پنهان
ز ديده مونس شبهاى تار من
خوش بر سرير گلشن فردوس
خفتهاى ***** يك
لحظه سر برآر و ببين لالهزار من
يكدم بيا به رسم تفرّج
به كربلا
***** بنگر خزان ز باد مخالف بهار من
از قحط آب گشت خزان
گلستان تو ***** رفت
از خسان به باد فنا اعتبار من
از پا فتاده سرو حسين تو
روى خاك ***** در
خون طپيده اكبر نسرين عذار من
شد بهر قطرهاى گل
عبّاسيم ز دست ***** وز
آب ديده دجله روان در كنار من
آهستهتر قدم به زمين نه
كه خفته است ***** پژمان
به مهد خاك گل شيرخوار من
بيش از شبى نبرده به
هجران به سر هنوز ***** بنگر
سفيد موى و سيه روزگار من
دست فلك نگر كه چه زود
از سرير ناز ***** بر ناقهى برهنه نهاده است بار من
امروز تا به كوفه زنندم
به كعب نى ***** فردا
ببين چگونه بود شام تار من
مادر بيا تو نيز به من
همرهى نما ***** وز
اين مسافرت بپذير اعتذار من
بايد كه رُفت و رُفت به
مژگانش اين رهى ***** آن ره كه پويدى به سرش شهريار من
[١] مستّر: پنهان.