دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١١١٢ - شيخ عبد السلام تربتى
بايد
به كوفه رفت همان كوفهاى كه بود ***** دار الامارهى پدر تاجدار من
آن كوفهاى كه آتش و
خاكستر و كلوخ ***** از
بام و در به تحفه نمايد نثار من
نىنى به كوفه مىبردم
خصم با جلال ***** شمر از يمين روانه، سنان از يسار من
گريان از اين مكالمه چون
جدّ و مام كرد ***** برگشت و روى شكوه به نعش امام كرد
آن بانوى حجاز ز راه نوا
و شور
گفتا چو بلبلى كه ز گل
افتاده دور
اى كت به خاك تيرهنگون
سرو قامت است ***** برخيز
و كن قيام كه اينك قيامت است
اى مير كاروان عجب آسوده
خفتهاى!؟ ***** شد
كاروان روانه چه وقت اقامت است؟
از جاى برخيز و بىكفنان
را كفن نما ***** اى
كشتهاى كه خون خدايت غرامت است
بر كشتگان بىكفنت خيز و
كن نماز ***** اى
آنكه در حيات و مماتت امامت است
از ما مجو كناره كه با
اين فراق و داغ ***** ما را دگر نه طاقت تير ملامت است
با كاروان روان همه جا
بر سنان سرت ***** بر
خاك تيره از چه تنت را مقامت١ است
خاكم به سر ز سمّ ستوران
كين كجا ***** باقى
به جا براى تو جسمى سلامت است؟
نى سر به تن، نه جامه نه
انگشترى نه دست ***** بس داغ اكبرت به هويّت علامت است
اينك به سرپرستى ما آيدى
سرت ***** اى
سر فداى آن كه سراپا كرامت است
آسان شمرد، و كرد به ما
آنچه خواست چرخ ***** غافل از آنكه عاقبتش را وخامت است
آوخ كه دير گشت پشيمان ز
فعل خويش
حالى چه سود حاصلش از
اين ندامت است؟
[١] مقامت: قرار داشتن.