دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٠٠٥ - عمان سامانى
خيره
شد تقوى و زيبايى به هم ***** پنجه
زد درد و شكيبايى به هم
سوختن با ساختن آمد قرين
***** گشت محنت با تحمل، همنشين
زجر و سازش متّحد شد،
درد و صبر
***** نور و ظلمت متّفق شد، ماه و ابر
عيش و غم مدغم١ شد و ترياق و زهر ***** مهر و كين توأم شد و اشفاق٢ و قهر٣
ناز معشوق و نياز عاشقى ***** جور عذرا و رضاى وامقى٤
گفت: اينك آمدم من اى
كيا٥! ***** گفت: از جان آرزومندم، بيا!
لاجرم زد خيمه عشق بىقرين ***** در فضاى ملك آن عشق آفرين
كرد بر وى باز، درهاى
بلا ***** تا
كشانيدش به دشت كربلا
سركشيد از چار جانب فوج
فوج ***** لشكر
غم، همچنان كز بحر، موج
يافت چون سر خيل مخموران
خبر ***** كز
خمار باده آيد دردسر
خلوت از اغيار شد
پرداخته ***** وز
رقيبان، خانه خالى ساخته
محرمانِ رازِ خود را
خواند، پيش ***** جمله
را بنشاند، پيرامون خويش
با لب خود گوششان انباز
كرد ***** در
ز صندوق حقيقت باز كرد
جمله را كرد از شراب
عشق، مست ***** يادشان
آورد آن عهد الست
گفت شاباش اين دل
آزادتان ***** باده
خوردستيد، بادا يادتان!
گوشه چشمى مىنمايد گاهگاه
سوى مستان مىكند، خوشخوش
نگاه٦
***
سرّى اندر گوش هريك، باز
گفت ***** باز
گفت: اين راز را بايد نهفت!
اين وصيّت كرد با اصحاب
خويش
***** تا به كلّى پرده برگيرد ز پيش
گفتشان كاى سرخوشان مى
پرست ***** خورده
مى، از جامى ساقى الست
اينك آن ساغر به كف ساقى
منم ***** جمله
اشياء فانى و، باقى منم
در فناى من شما هم،
باقئيد ***** مژده
اى مستان كه مست ساقئيد
لب چو بربست آن شه
دلدادگان ***** «حُرّ» ز جا جست آن سر آزادگان
گفت: كاى صورتگر ارض و
سما
***** اى دلت، آيينهى ايزد نما
اول اين آيينه از من
يافت زنگ ***** من
نخست انداختم بر جام، سنگ
بايد اول از پى دفع گله ***** من بجنبانم سر اين سلسله
[١] مدغم شدن: درهم شدن.
[٢] اشفاق: محبت.
[٣] قهر: عداوت.
[٤] عذرا و وامق: دو دلداده. عذرا نام معشوقه وامق است كه كنيزكى بود در زمان اسكندر ذو القرنين.
[٥] كيا: پادشاه بزرگ.
[٦] گنجينة الاسرار؛ ص ٧٣-٧٩ گزينش اشعار.