دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٩٨٨ - صفى على شاه
اهل
بيت خويش را جان آفرين ***** خواست بىيار اندرين صحراى كين
تا كه گردد يار اين جمع
اسير
***** حق كند زين ياريش نعم النصير
زين اعانت عين اللّهش كند ***** بر مكان و لا مكان شاهش كند
جان دهد جان آفرين و جان
شود
***** جان اهل جان و هم جانان شود
جان او را ذات پاكم ضامنست ***** با وجود آن كه جان هم از منست
ليك هركس جان به راه من دهد ***** بر سر و بر جان من منّت نهد
گرچه باشد صد هزاران منّتم ***** بر كسى كو يافت جان از رحمتم
ليك دارم منّتش را هم قبول ***** كه دهد جان در ره آل رسول
صيحهى حق حضرت بىچون و
چند ***** چون بدينسان گشت در ميدان بلند
هركسى جان داشت از جا كنده
شد
***** طالب اين نعمت پاينده شد
جان موجودات يكجا ز ان خروش ***** گشت از جا كنده و آمد به جوش
جان موجودات يكجا زان صدا ***** ز ابتداى خلق عالم تانها
گشت حاضر از پى غمخواريش ***** هر وجودى تا نمايد ياريش
بود بيمارى اسير بسترى ***** حق نژادى، بىكسى، بىياورى
رفته بود از ضعف بيمارى ز
هوش ***** صيحه حق مرو را آمد به گوش
نيم جانى بود اندر جسم او ***** هم ز جانبازان اسيرى قسم او
جست از جا ز آن صدا همچون
سپند
***** شد عليل حق ز جاى خود بلند
كامدم اى دوست اينك ناتوان ***** هست اندر تن هنوزم نيم جان
جان نباشد آن كه از بهر تو
نيست
***** خشك باد آبى كه در نهر تو نيست
آمدم اى دوست با حال خراب ***** گردنم را شد غم عشقت طناب
هست عشقت بر خلايق مفترض ***** ترك جان را خواست كى عاشق عوض
آمدم اى دوست با جان بىدريغ ***** بار دم گر بر سر آتش جاى تيغ
كودكانى چند بر دنبال او ***** هريكى آشفتهتر ز احوال او
و آن زنان خسته جان پيرامنش ***** هريكى بگرفته بر كف دامنش
كاى عليل ناتوان بىشكيب ***** مىروى چون از سر جمعى غريب
گفت برداريد دست از جان من ***** جان تمنّا مىكند جانان من
از صدايش سنگ از جا كنده شد ***** بهر جانبازى مطيع و بنده شد
جانكه نبود در تن ما بهر او ***** دربدر باد از بلاد و شهر او
مىروم تا جان كنم بر وى
نثار
***** جان دگر در تن بود بهر چكار
دل بر او گر خون نگردد نى
دلست
***** از دل بىسوز به سنگ و گلست
زانكه سنگ و گل برو سوزد
مدام
***** خواهد از نار غمش سوزد تمام