دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٩٢٢ - وقار شيرازى
٢
آن خضرِ رهنماى بيابان
كربلا
***** و آن نوحِ غرقه گشتهى طوفان كربلا
مالك رقاب امّت و سالار
اهل بيت
***** فرمانرواى يثرب و سلطان كربلا
شاهى كه غير لَخت دل و
پارهى جگر ***** نامد نصيب او به سرخوان كربلا
حقّا كه كس به دشمن ناحق
نكرده است
***** ظلمى كه رفت بر سر مهمان كربلا
دردا كه ديو شد به سرِ
خوان زرنگار ***** عريان
به خاك جسم سليمان كربلا
از زخمهاى پيكر زارش ز
تير و تيغ
***** بس گل كه شد شكفته به بستان كربلا
آن جسم ناز پرور دامان
فاطمه ***** افتاد
خوار و زار به دامان كربلا
موج فرات سر زده تا اوج
آسمان ***** لب
تشنه كاروان بيابان كربلا
اين ظلم در زمين شد و
طالع شود هنوز ***** خورشيد شرمناك بر ايوان كربلا
آن دم خزان به باغ نبى
دستبرد يافت ***** كز پا فتاد سروِ خرامان كربلا
بر خاك چون تپان تن او
چون سپند شد
دود فغان ز مجمر دلها
بلند شد
٣
آنان كه گام در ره مهر و
ولا زدند ***** اول
قدم به عرصهى رنج و بلا زدند
دادند چون نداى (أَ لَسْتُ) اهل خاك را ***** بر ميهمانسراى محبّت صلا زدند
گفتند قرب حق به بلا
ممكن است و بس ***** زان
سو صلا زدند و از اين سو (بَلىٰ) زدند
مردانه، نى به فكر سر و
نى به ياد جان ***** لبيكِ اين ندا همگى بر ملا زدند
كردند ترك جان و سر و
ملك و خان و مان ***** و انگه قدم به معركهى ابتلا زدند
يزدان به قدر مهر و
ولاشان بلا فزود ***** تا سنجد آنچه لاف ز بهر ولا زدند
كردند امتحان و پس آنگاه
تاج قرب ***** بر
فرق هر كه داشت دلى مبتلا زدند
زين خاكدان چو رشتهى
الفت گسيختند ***** بر
فرق چرخ، خرگه مجد و علا زدند
گفتند در بلاد بلا خسروى
سزاست ***** اين
سكّه را به نام شه كربلا زدند
شاهى كه بود چرخ شرف را
چو آفتاب
وز شرمش آفتاب فلك رفت
در حجاب
٤
اى چرخ، سالهاست كه
بيداد كردهاى ***** امروز
اين طريقه نه بنياد كردهاى
نشنيدهام دلى كه ز
اندُه نخستهاى ***** يا خاطرى كه يك نفس شاد كردهاى
ليك از هزار دل كه ببستى
به بند غم
***** يكبار هم دلى ز غم آزاد كردهاى
سالى شكسته بالى اگر
بردهاى ز ياد ***** بارى
همش ز مهر و وفا ياد كردهاى
اما به دشت ماريه با
عترت رسول ***** ظلمى
كه شرح آن نتوان داد، كردهاى