دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٩١٩ - هماى شيرازى
باز
از نو شد هلال ماه ماتم آشكار ***** قيرگون
شد روى گيتى چون سر زلفين يار
جنبش اندر هفت گردون او
فتاد از شش جهت ***** لرزه اندر چار اركان شد عيان از هر
كنار
شد عيان اندوه و حسرت،
شد نهان وجد و سرور ***** شادمانى رخت خود بربست و غم افكند بار
فارغ از غم يك دل خرّم
نمىبينم مگر ***** باز از نو شد هلال ماه ماتم آشكار
كآفتاب يثرب و بطحا چون
و از ملك حجاز ***** در عراق آمد به خاك نينوا افكند بار
كوفيان آن عهد و پيمان
را كه بربستند سخت ***** سست بشكستند و بر وى تنگ بگرفتند كار
آب در وادى روان بود
روان از هر طرف ***** چشمههاى
خون ز چشم كودكان شيرخوار
اندر آن وادى ز اشك و آه
طفلان حسين (ع) ***** حيرتى
دارم كه چون گردون نيفتاد از مدار
هريك از مردان راه دين
در آن دشت بلا ***** جان
و سر كردند در پايش به جان و دل نثار
يك به يك زان نامداران
اندر آن ميدان رزم ***** جان
چنين دادند اندر يارى آن شهريار
چون كه بر شاه شهيدان
نوبت هيجا١ رسيد ***** خواست گلگون و كمند و تيغ بهر كارزار
تا به پشت دلدل آمد بر
به كف تيغ دو سر ***** مرتضى
گفتن به ميدان شد كشيده ذو الفقار
زير رانش بود يكرانى كه
بد دريا شكافت ***** در به دستش بود شمشيرى كه بد خارا
گذار
ساخت گردون را سپر از
بيم تيغش آفتاب ***** غافل از اين كو برآرد از سر گردون
دمار
از پى خون برادر راند در
ميدان سمند ***** با
دلى چو بحر خون، با چشم چون ابر بهار
تاخت بر آن خيل روبه
همچو شير خشمناك ***** الحذر٢ از خشم شير شرزه هنگام شكار
كوس از يك سو برآوردى
خروش الحذر ***** ناى از يك جا برآوردى نواى الفرار
گشت گلگون روى خاك تيره
از خون يلان ***** چو
زِرنگ لاله اطراف و كنار لالهزار
خسته جان و تن نزار و
كام خشك و ديده تر ***** در
دلش پيكان عشق و بر سرش سوداى يار
ذرهآسا آفتاب افتاد
اندر خاك راه ***** تا ز صدر زين به خاك ره فتاد آن
تاجدار
آن سرى كز ناز دست
افشاند بر تاج سپهر ***** بسترش شد خاك و بالينش شد از خارا و
خار
خيمهى گردون ز هم
بگسيخته شد تار و پود ***** كسوت امكان ز هم بگسست يكسر پود و تار
زورق گردون حبابى گشت در
درياى خون ***** عالم
هستى به كوى نيستى شد پىسپار
كى عجب باشد كه اندر
ماتم سبط رسول ***** خون
بگريد آسمان و تيره گردد روزگار
از خدنگ و خنجر و شمشير
و زوبين و سنان ***** از هزار افزون جراحت بود بر آن نامدار
بس كه اندر آفرينش
انقلاب آمد پديد ***** خواست
گيتى روز رستاخيز سازد آشكار
آن تنى كز فخر پا بنهاد
بر دوش رسول ***** كرد
پامال ستورانش سپهر كج مدار
خفته بر ديبا يزيد و
خسته در صحرا حسين (ع) ***** ديو بر تخت سليمان و سليمان خاكسار
آل بوسفيان به كاخ و
عترت طه به خاك ***** آن
يكايك شادمان و اين سراسر سرگوار
[١] هيجا: جنگ، نبرد.
[٢] الحذر: پرهيز كن.