دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٩٠٨ - غالب دهلوى
به
اسيران ستمديده پس از قتل حسين (ع) ***** دل نرم و منش مهر گزين بايستى
چه ستيزم به قضا؟ ورنه
بگويم «غالب» ***** علم شاه نگون شد، نه چنين بايستى
***
وقت است كه در پيچ و خم
نوحهسرايى ***** سوزد ز نفس نوحهگر از تلخ نوايى
وقت است كه در سينهزنى،
آل عبا را
***** سر پنجه حنايى شود و رنگ هوايى
وقت است كه جبريل ز بىمايگى
درد ***** غم
را ز دل فاطمه خواهد به گدايى
وقت است كه آن پردگيان
كز ره تعظيم ***** بر
در گهشان كرده فلك ناصيهسايى١
از خيمهى آتش زده عريان
به در آيند ***** چون
شعله دخان٢ بر سرشان كرده ردايى
جانها همه فرسودهى
تشويش اسيرى ***** دلها همه خون گشتهى اندوه رهايى
اى چرخ چو آن شد، دگر از
بهر چه گردى؟ ***** اى
خاك چو اين شد، دگر آسوده چرايى؟
خون گردو فرو ريز اگر
صاحب دردى ***** برخيز
و به خون غلت، گر از اهل وفايى
تنهاست حسين بن على (ع)
در صف اعدا ***** اكبر
تو كجا رفتى و عبّاس كجايى؟
توقيع شهادت كه پيمبر ز
خدا داشت ***** از
خون حسين بن على يافت روايى
فرياد از آن حامل منشور
امامت
***** فرياد از آن نسخهى اسرار خدايى
فرياد از آن زارى و
خونابه فشانى ***** فرياد از آن خوارى و بىبرگ و نوايى
«غالب»! جگرى خون كن و
از ديده فرو ريز ***** گر روى شناس غم شاه شهدايى٣
[١] ناصيه سايى: پيشانى ساييدن، سجده كردن.
[٢] دخان: دود.
[٣] سيرى در مرثيه عاشورايى؛ ص ٢٥١.